X
تبلیغات
رایتل

کاظم

13 تیر 1390 ساعت 04:05 ب.ظ


این حرفم هم مثل بقیه‌ی حرفهام تکراریه ابتداءا برای خودم و احتمالا برای دوستانی که از وبلاگهای قبلیم همرام بودن.


همیشه یه فکرای عجیب و غریبی دور سر من وول می‌زنن بعضیاشونو می‌گم بعضیاشونو همینطوری نگاه می‌کنم. به نظرم این یکی فکرو یه جایی گفتم. به من چه،‌  گفته باشم.



بچه‌ی تخس کلاس اولی بودم و از همه‌ی بچه‌های مدرسه کم‌سن‌وسالتر چون نیمه‌دومیی بودم که همراه نیمه‌اولیا رفته بودم مدرسه. زنگهای تفریح تو حیاط شر به پا می‌کردم دعوا مرافعه می‌شد و مثل همه‌ی مدرسه‌ها و مرغدونیهایی که همه دیدیم یکی مینداخت دنبال اون یکی که بگیره تیکه تیکه‌ش کنه و معمولا یا بهتره بگم همیشه اون‌که حمله می‌کرد یه بچه‌ی گنده‌تر از من بود و اونکه داشت از هول جونش می‌دوید مبادا تیکه‌تیکه شه بنده‌ی سراپا تقصیر!!! و چون تر و فرز و تیز و بز بودم کسی نمی‌تونست به این راحتیا بگیردم. منم همینطور که جاخالی می‌دادم و فرار می‌کردم توی حیاط مدرسه دنبال خدا می‌گشتم و اونقدر دور می‌زدم و می‌دویدم تا بالاخره یه گوشه پیداش کنم. این خدا اسمش کاظم بود. کاظم توی خونه‌ی مادربزرگ من بزرگ شده بود و توی همون مدرسه کلاس چهارم درس می‌خوند. هیکلش از همه‌ی شاگردها حتی کلاس‌پنجمیها درشتتر بود و پوست تیره و صورت خشنی داشت. به محض اینکه خدا رو پیداش می‌کردم می‌پریدم پشتش قایم می‌شدم و می‌گفتم " اینو بزن!! "  خدا هم بدون زحمت چنان طرفو کله‌پا می‌کرد که رَبّ و رُبّشو یاد می‌کرد، دوتا پا داشت پنج شیش‌تای دیگه هم قرض می‌کرد و غیبش می‌زد. اونوقت بود که من از پشت سر خدا با نیش باز در میومدم و باهاش حال و احوالی می‌کردم و می‌رفتم سراغ یه سرگرمی دیگه.


نیومدم اعتراف کنم که بچه بودم بچه‌ی بدی بودم یا مردم‌آزار بودم. این چیزا توی دبستانها بخصوص پسرونه‌هاش کلا رایجه. منم تافته‌ی جدابافته‌ای نبودم.


می‌خوام بگم تصور عمده‌ی اونایی که به خدا اعتقاد هم دارن تقریبا همچین تلقییه، یه نفر که زورش به سر همه می‌رسه و اون کنارها یه جایی هست. هروقت دیدم داره یه بلایی سرم میاد یا چیزی کم دارم یا هر چیزی که ظاهرا و به سادگی از دست خودم برنمیاد می‌دوم تو حیاط مدرسه پیداش می‌کنم و ازش می‌خوام. وظیفه‌ی اونم اینه که سریع هرچی گفتم بگه چشم و اقدام کنه. بعد هم بهش بگم دمت گرم و دمم  بذارم رو کولم و برم یه جایی که زیر نگاهش نباشم که هرکار خواستم بکنم راحت باشم.


خیلیا شانس آوردن که من خدا نشدم وگرنه اگه همچین بنده‌ی خری میومد سراغ من همچین لای گوشش می‌خوابوندم که تا مریخ هلیکوپتری بره.


رفتی همه‌ی زندگیتو به شیت کشیدی، هرچی برات پیغام پسغام فرستادم که نکن این کارا رو وقتی اومدی اینجا من دونم و تو همه رو دایورت کردی، هرچی گفتم برعکسشو کردی حالا مثل بلبل تو باغ گل گیرکردی یهو یادت افتاده که منم هستم؟ 


البته این عرایض که کلا در کتگوری طنز ارائه شد جسارت نشه، تیغ طعنه به روی خود خرم بود ولاغیر.


اما اعتقادم اینه که من و خیلیها اگه اینطوری فکر نکنیم عملمون دقیقا همینه که عرض کردم. خدا یعنی یه حل‌المسائل برای گذروندن هرچه بهتر زندگی. اگه زندگی خودش داره خوب می‌گذره اوکی وگرنه بریم سراغ خدا ببینیم می‌شه برامون فیکسش کنه. بعضیا این وسط گریه‌زاریم می‌کنن بعضیا طلبکاری می‌کنن. بعضیا به محض اینکه نشد باهاش قهر می‌کنن. بعضیا سعی می‌کنن بهش باج بدن. بعضیا یه‌جوری می‌خوان باش معامله کنن، انگار خیلی چیزا دارن که می‌تونن در ازای خواسته‌شون بدن خدا رو راضی کنن.



اعتراف می‌کنم که خدا رو نمی‌شناسم و نمی‌دونم اگه من اینطوری برم در خونه‌ش لای گوشم می‌خوابونه که تا مریخ هلیکوپتری برم یا نه اما اینطور موقعا  ازش خجالت می‌کشم. بعضی وقتا روم نمی‌شه بهش بگم چی می‌خوام. بعضی وقتا فقط معذرت می‌خوام و برمی‌گردم.



با همه این احوال به محض اینکه رومو گردوندم درست عین کلاس اول همه‌چی یادم می‌ره و می‌ره تا باز یه گند دیگه زده باشم و بخوام برم اون وری.....




del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo