X
تبلیغات
رایتل

اندر کاویدن ریشه‌ها

3 آذر 1390 ساعت 02:37 ب.ظ


کوچیک بودم نُه سالم بود و برادرم شیش‌ساله بود و ما طبق یه قانون ازلی و ابدی که بچه‌های پشت هم باید همیشه در حال کتک‌کاری و دعوا باشن ضمن اینکه بهترین دوستهای هم هستن و همه‌ی بازیها و شرارتهاشونو با هم می‌کنن اون روز یه دعوا و کتک‌کاری مفصل کرده بودیم و من چون داداش بزرگه بودم و زورم بیشتر بود اونو زده بودم و اونم رو دستورالعملی که باید عادتا تکرار می‌شد عر زنون رفته بود پیش بابامامان اونام اونو ناز و نوازشش کرده بودن و بنده از ترس بازخواست یا تنبیه احتمالی به گوشه‌ی اتاق‌خواب متواری شده بودم ضمنا داشتم روی تشک فنری تختخواب جفت جفت بالا پایین می‌پریدم و غصه می‌خوردم که الآن چی می‌خواد سرم بیاد.


یکـی از بـزرگترها وارد اتاق شد و ازم پرسید چی شده چیکار کردی بــاز؟  منم بـغـضم تــرکید و در حالی کـه کماکان مشغــول بـــالاپایین پریدن بودم و هـم‌زمان اشــک می‌ریختم بـه اون بــزرگتــر گفتم : "نُه ســـــــــــال این بچه خون به جگر من کرده!!!"


اوشون هم پخ زد زیر خنده و در حالی که غش‌غش می‌خندید از در رفت بیرون!!


من مبهوت از این عکس‌العمل عجیب پیش خودم حساب کردم چی شد یهو؟ قرار بود داستان تراژیک باشه کمدی شد؟؟!!


هیچی دیگه یادم اومد اخوی ما جمعا دو سال و اندی داره با من کتک‌کاری می‌کنه و ما ضایع کردیم جسارتا!


هنوز هم که هنوزه عادت دارم گناه هرچی اتفاق ناخوش‌آینده رو به یه جاهای الکیی بندازم که چه عرض کنم. آدمیزاده دیگه.



یکی بود می‌گفت نفهمیدم چرا هرکی هرچی گم می‌کنه میاد صاف یقه‌ی منو می‌گیره و عجیب اینکه هر دفعه هم پیش خودم پیدا می‌شه!!!!



این حکایت آخری ضمن اینکه هیچ ارتباطی با قضیه‌ی بالا نداشت کاملا مرتبط بود! یه بار نیای بپرسی چه ربطی داشت حالا؟



پیکان عشق جانان تا پر نشسته بر جان

هـرگز چنین خدنگی ننشسته بـر نشانی

                                                                                                میرزعباس فروغی



del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo