X
تبلیغات
رایتل

پریزاد (1)

4 اردیبهشت 1391 ساعت 11:39 ق.ظ


چوپان، خسته در سایه تخته‌سنگ صاف پای کوه لم داده، نی دست‌سازش را به لب گذاشته و سرگرم نواختن بود.


آن‌طرفتر گله مختصر او پخش و آرام کنار آب و زیر درختان در سکوت نوای نایش را می‌شنید. 


کوه، آرام    دشت، ساکن    آسمان، بی‌حرکت   و جویبار، هم‌آواز  گرد او بودند.


به دوردست خیره شده و در پیچ و خم موسیقی گم شده بود. گاهی چشمش به هم می‌آمد و گاهی باز می‌شد که برقی زد و پری پیدا شد.


نی را از لب برداشت ، در زیبایی و شکوه بی‌همتای پری مات.


"بســــم‌الله"


پری لبخند محوی به لب داشت. به آرامی قدمی پیش‌گذاشت. چوپان پاهایش را جمع کرد و نیم‌خیز شد.


"تو از کجایی که اینقدر زیبایی"


پری جواب داد "من هرقدر که زیبا هستم به زیبایی موسیقی تو نیستم. سالها بود که صدایی به این دلنشینی نشنیده بودم. باز هم بزن، برای من بنواز"


چوپان بدون اختیار نی را به لب برد و باز پایین آورد. "بنشین"  بقچه همراه خود را باز کرد و کنار خود جایی برای پری آماده کرد. با دستان زمختش خاک و خاشاک رویش را کنار زد. پری نشست. سازش را به لب گرفت و نواخت. پری چشمانش را بست، گویا همراه با صدای ساز پرواز می‌کرد.


ساکت که شد، چشمانش را باز کرد و گفت "من پریم و این بهترین هدیه‌ای بود که گرفته‌ام. متشکرم" و بلند شد.


"نرو! بمان!" بی‌اختیار دستش را به طرف پری بلند کرد.


"نمی‌توانم، ما اجازه نداریم با آدمها نزدیک باشیم"


"چرا می‌توانی. اگر نمی‌‌توانستی الآن اینجا نبودی. باز هم باش. لطفا"


"تو با سازت ناچارم کردی که بیایم." مکثی کرد و ادامه داد "می‌خواهی باز هم پیش تو بیایم؟"


"بله می‌خواهم"


"باید مثل ما باشی"


"چطور؟"


"باید قربانی بدهی. هرچه را که به آن دل‌بسته‌ای. می‌توانی؟"



ادامه دارد...



del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo