X
تبلیغات
رایتل

جذبه ادبیات - 6

26 اردیبهشت 1391 ساعت 06:27 ب.ظ


دیروز پریروزا توی ترافیک پشت چراغ‌قرمز باوفایی مشغول به استراحت اجباری بودم که دیدم یکی می‌زنه به شیشه پنجره شاگرد. شیشه‌رو دادم پایین که دیدم مصلح‌الدین سرشو آورد پایین می‌گه سلاااااام :) می‌گم بــــــــــــه مصلح‌جون تو کجا اینجا کجا؟ بپر بالا ببینم! درو باز می‌کنه و می‌شینه.


بهش می‌گم خوب نالوطی ول می‌کنی ما رو می‌ری دیگه، بعدشم بهونه میاری که خانوم اجازه مرخصی نمی‌دن! می‌گه کی گفتم؟؟ می‌گم پس من گفتم:  "گر پای به در می‌نهم از نقطه شیراز   ره نیست تو پیرامن من حلقه کشیده" ؟؟


لبخند یه‌وریی می‌زنه می‌گه آخـــی چه روزایی بود! بعله دیگه بعدشم که با همون به هزار بدبختی عروسی کردیم و نه، الآنم یه کوچولویی تو راه داریم.


بهش تبریک می‌گم. می‌گه ایمیلمو گرفتی؟ می‌گم نه! کی فرستادی؟ می‌گه برو بابا تو هم! کلی از خودمون شعر در کردیم تحویل نمی‌گیری! می‌گم ببخش به خدا شاید رفته تو اسپمام.   خلاصه که اون روز رو با هم ول گشتیم و نهاری زدیم و عصرشم تو یه کنگره دعوت داشت و برگشت شیراز.


شب نگاه کردم دیدم ایمیل زده این شعرو برا تو گفتم!!       آره ارواح مرحوم عمه بزرگش!!!



من ندانستم از اول که تو بی‌مهر و وفایی

عهـد نابستن از آن به که ببندی و نپایــی


دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم

باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی


ای که گفتی مرو اندر پـی خوبان زمانـــه

مـــا کجاییم در ایــن بحــر تفکر تو کجایی


پرده بردار که بیگانه خوــد این روی نبیند

تــــو بـــزرگی و در آیینه کوچــک ننمــایی


حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبــان

ایــن توانم که بیایم به محلت به گدایی


عشق‌ودرویشی‌وانگشت‌نمایی‌وملامت

همـه سهلست تحمل نکنم بار جدایی


گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم ازدل برود چون توبیایی


شمع را باید ازاین‌خانه به دربردن‌وکشتن

تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی


سعـدی آن‌نیست که هرگز زکمندت‌بگریزد

که‌بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی



در اینکه خالی بسته برا من شعر گفته شکی نیست اما لطفی که کرده برام فرستاده جای تقدیر و تشکر داره. می‌خوام یکی دو بیت جوابش بدم فکشو پهن کنم رو لنگ پهنش :))


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo