کسی یه آسایشگاه روانی تر و تمیز سراغ نداره؟
جایی که آدمو ببرن بخوابونن، زنگای ورزش یه ژاکت تر و تمیز تنش کنن، زرت و زرت بهش آمپولای تقویتی بزنن.
درختای بلند و پرسایهی چنار و گردو همهجای باغشو پر کرده باشه. نیمکت و چمن و گل و پرستار همهجاش کاشته باشن.
اتاقهاش تمیز و دلباز با پنجرههای یکتیکه رو به باغ. نردههای فرفورژه برای اینکه خودمونو پرت نکنیم بیرون نفله شیم. همهجای تو سفید و بوی مواد ضدعفونی. گلای مصنوعی کنار ایستگاه پرستاری. آبسردکن گنده وسط راهرو.
عکس پرستاری که انگشتش رو دماغشه و من براش سیبیل کشیدم.
صدای نعرههای از ته جگر که گهگاه از یه جاهای نامعلومی میاد.
کارتون تام و جری، فوتبال جام باشگاههای اروپا و پیپ با سیخ و سهپایهی مخصوص تمیزکردنش.
پیژامهی گلگلی با گلای ریز خیلی نرم و لطیف. قرصهای رنگ و وارنگ که بعضیاشون رو صبح میخوروننمون بعضیا ظهر بعضیام قبل از خواب.
پسر باغبون با یه دسته گل که تازه چیده.
صبحبخیر امروز چطوری؟
ظرف ژله که یواشکی از یخچال توی آشپزخونه کش رفته باشم.
دمپاییای ابری لاانگشتی پت و پهن که صدا نمیده و برای کشرفتن خیلی چیز خوبیه.
هماتاقیای دیوونهی بیآزار خوراک منچ و تقلب.
.
.
.
کسی سراغ نداره؟ :(
انگریبردز بلای مهلک جامعه متمدن ایران و جهان!!
دیشب جایی بودم که تعدادی افراد عاقل بالغ متمدن دور هم جمع بودیم. بد هم نبود جای همگی دوستان خالی. حرفهای معمولی چطوری و دیگه چه خبرا و از این حرفا که تموم شد کمکم به طور طبیعی حلقهی صحبتها به امکانات موبایلها همگرا شد و رسید به جایی که دوتا دوتا و سهتا سهتا سراشون رفت توی موبایلهای فیمابین و اول بحث همیشگی "آندروید بهتر است یا اپل" جایگزین مناسب "پول بهتر است یا ثروت" پیشکشیده شد و متعاقبا برنامههای قابل اینستال و قابل اجرا و در نتیجه همه مذاکرات چه بازیهایی داری و لبّ کلام انگریبردزو تا چه لِوِلی رسوندی؟
کمکم دیدم که موزیک جانبخش دیریریم دیم دیم انگری بردز و جیغهای انتقامجویندهی پرندگان عصبانی از گوشه و کنار بلند شده. بعضیها از صفحهی کوچک موبایل و بعضیها از صفحه دلباز پدهای جدیدتر. واقعا هم همه با علاقه مشغول به رخکشیدن قابلیتهای کسبشدهمون بودیم در امر خطیر نابودسازی دشمنها و ساختو سازهاشون. اینجا رو باید از ضربه مستقیم استفاده کنی، نه من از حمله هوایی با قوس بلند استفاده میکنم بهتر جواب میده.
به فکر افتادم که آیا این کار خوبه یا بد؟ قطعا از نشستن و پشت سر این و اون غیبت کردن که بهتره اما به نظرم از خیلی کارهای دیگه بهتر نیست. امروز به این مطلب فکر میکردم که این تبی نیست که فقط دامن من و دوستانم رو گرفته باشه. با یه سرچ توی دنیای اطلاعات نتایج بامزهای گرفتم.
اول اینکه این بازی به ظاهر ساده قیمت شرکت سازندهش رو از مرز یک و دودهم میلیارد دلار گذرونده!!
یه تعداد عکس جالب هم پیدا کرده بودم که با این پیکوفایل قشنگ، سایت هوست پیشنهادی حاجی بلاگسکای نتونستم چیزیو آپلود کنم. طوری نیست برات تعریف میکنم.
یه عکس دیدم از کیک تولد انگریبردز! به قد و اندازه یه میز ناهارخوری! جک و جونورها و چیزمیزهایی که توی صفحه انگری بردز میبینی همهش اونجا با مصالح خوردنی ساخته شده!!
کلی اسباببازی کوچیک و بزرگ از شخصیتهای عصبانی و دشمنهاشون برای سنین مختلف کودکان.
بازیهای کارتی حافظهای، بازیهای صفحهای و جورواجور انگریبردز که خارج از صفحهی موبایل و پدها روی میز چیده میشن و بچهها با جوجههای مختلفشون میفتن به جون آدمبدا!
جالبترین خبری که خوندم این بود که شرکت دویچتلکام پدر شرکت تیموبایل توی یه میدون یه مجموعهی گندهی انگریبردز درست کرده در سایز ساختمونهای چندطبقه و با یه دوشاخه عظیمالجثه یه انگریبردز دنیای واقعی رو مدل کرده! اتفاقا کلیپشم یه وقتی دیده بودم شایدم یه گوشه کناری داشته باشم کلیپشو.
تبلیغات، تبلیغات دنیای متمدن امروزی سر یه چیز خیلی کماهمیت که میشه از توش بالای میلیارد دلار درآمد داشت! یعنی چیزی در حدود یه دونه یک و چهارده تا صفر جلوش از وجه رایج مملکتی ما. میبینی مخ اقتصادی کجا خوابیده؟ وسط دوتا چشای یه جوجه عصبانی با سگرمه کلفت و سیاه!
آقای روزمرگی عزیز
با احترام امانتتان را به ضمیمه عودت میدهم.
ببخشید اگر مجالی نشد تیغهاش را از خون سینهام پاک کنم.
با تقدیم بهترین آرزوها
دوستدار شما پ.نون
مخدر چیز خوبی نیست چون آدمو خدر میکنه.
وقتی میگم مخدر منظورم اون مواد ممنوعه بالأخص نیست. هر چیزی که آدمو خدر کنه. روح آدمو، جسم آدمو.
اگه نمیفهمی چی میگم خوش به حالت. وقتی نسبت به هر چیزی بیتفاوتی خدری. وقتی از دیدن یه شاخه گل دلت قیلیویلی نمیره خدری. وقتی کارهای واجبتو نگاه میکنی و فرق چندانی برات نمیکنه شد یا نشد خدری. وقتی دندونت شیش ماهه که سوراخه و هر وعده باید با هزار فوت و فن توشو خالی کنی و نمیری دنبال اصلاحش خدری. وقتی که....
اما چی خدرت میکنه؟ اون چیز بد چیه؟ نمیدونم. شاید یکیش همین نت نعلتی. اشکالش اینه که حتی اگه اینو ترک کردی میری سراغ یه مخدر دیگه.
اگه میشد ستینگمو عوضش کنم.... این کنترل پنل آدم کجاست؟ هان؟
خورشید روزهای سخت قانون طبیعت رو زیر پا میذاره که حال تو یکیو بگیره....
راه نمیره. فکر میکنی اومده پیکنیک وسط آسمون!
دیدی؟
برعکسش وقتی یه کار داری که ضربالأجلش غروب باشه. انگار یارانهش اعلام شده نمیفهمه از کدوم وری باید غروب کنه.
در یک آب مواج و متلاطم سالها شنا میکنی، دست و پا میزنی. گاه غرق میشوی و نجات پیدا میکنی. تجربه میکنی که از موجها چگونه به نفع خودت استفاده کنی. موفق میشوی و سرانجام به ساحل میرسی.
خودت را روی شنهای گرم ساحلی رها میکنی و از تماس موجکهای آرام ساحلی با پوستت لذت میبری. بلند میشوی و اطرافت را میپایی.
اطرافت را شناسایی میکنی و میبینی تمام این سالها در حوضچهی تفریحی کوچکی درگیر خودت بودهای. تابیدهای و پیچیدهای. در تمام این مدت دور خودت چرخیدهای و دنیای هولناکی را برای خودت ساختهای به دلیل خود خودت.
آنقدر خودمان را کوچک و مشکلاتمان را بزرگ میکنیم که یک عمر در یک هیچ میگذرانیم و نامش را تلاش برای بقا میگذاریم.
گوز
چراغ لوباتری پ.نون روشن شده...........
چراشم نمیدونه. هنوز ماه مبارک شروع نشده! انگار باتریاش فاسد شدن.
اه!
پ.نون:
اینجا پشت میز کار پ.نون. همهچیز به هم ریخته از جاشم نمیتونه جم بخوره.... آیلاویو پیامسی....
اجتماعات غریبی هستند این شبکههای اجتماعی. وارد میشوی، خانهای برای خودت کرایه میکنی. در و دیوارش را میآرایی آنطور که دوست داری بنمائی. خودت را میآرائی آنطور که دلت میخواهد بشوی. روی کارت ملیت نوشته رحیمه توسلی فرزند جمال سری تکان میدهی نگاهی به آینه میاندازی و امضا میکنی کیان ایرانی. عکس هم که به وفور ریخته است هر جور هم که میخواهی باشی عکس هست. قویهیکل، باریک و بلند، چشم و ابرو مشکی، بور و زاغ. خود را دوباره میآفرینی، پناه بر خدا.
وارد اجتماع میشوی، به هر محفلی سرک میکشی با هر کسی دمخور میشوی لایک میکنی فالو میشوی. حرفهای مهم میزنی. زمین و آسمان را محکوم میکنی، چهگوارا را روسفید میکنی. ویدیوهای کس ندیده رو میکنی، عکسهای نایاب به در و دیوار اتاقت میآویزی، سری در سرها در میآوری. خانهات پایگاه میشد.
دیگر در خانه مینشینی که بیایند و تحسینت کنند. کلماتت را در خانههایشان با امضایت منتشر کنند و لبخند رضایتی بر لبهایت بنشانند.
دنیایی داری پر از زرق و برق، پر از خبر و صدا. اسمت ورد زبانهای اجتماع شده است...
رایانهات را خاموش میکنی. قدری به دیوار نمزدهی روبرو خیره میشوی. آهی میکشی و با صدای بلند داد میکشی "اووووومدددددممممم!!!!"
از اتاقت خارج میشوی و به مادرت قول میدهی از امشب دیگر مشقهایت را قبل از خواب تمام کنی تا خانم ناظمتان شنبه سر صف اسمت را برای مرتبه هزارم نخواند. جشن تکلیف نزدیک است.
گرگ برگشت. همونطور که رفته بود بیسروصدا و معمولی. خسته و پرخاک و خل خودشو ولو کرده روی کاناپه و داره توی این جاکنترلی دنبال کنترل تیوی میگرده.
من: سلام!
گرگ: هوم......سلام.
من: خوبی؟
گرگ: ................این کنترلو چیکارش کردی؟
من: فرستادمش سر کوچه نون بگیره! گرگ جون! یه سولاخه شیشبار که توش پنجه کردی نبود بار هفتمم نیست! ببین نرفته لای دشکای کاناپه قایم شده باشه؟
گرگ: حالا چرا عصبانیی؟ چیزی شده؟
من: عصبانیم کجا بوده؟ اگه بنا بود برا تو عصبانی بشم که تا حالا هشتبار خورده بودیم! چیزی نشده نه فقط دو سه هفتهای از دوستام خبری نداشتم به فکرشون بودم همین.
گرگ: گوشه بزنی برا اولین بار میخورمتا! تا حالام نخوردم چون آدم دوس ندارم! راستی آدامس داری؟ آها! اینم کنترل! اِ عوضش کردی؟
من: آره عوضش کردم، تصادفا تغییر شغل داده به کنترل دیویدیپلیر! خستهایا گیج میزنی. نعنایی میخوای یا دارچینی؟
گرگ: دارچینی. پس کنترل تیوی کوش؟
من: بگیر... اگه روی میزم یه نگاهی بندازی کنار قوزک مبارک گمگشتهتو میبینیش. راستی رفته بودی دیدن مامانت اینا؟
گرگ: وای من عاشق آدامس دارچینی و مامانماینا و کنترل تیویم. تو هم بد نیستی اما اگه یه لیوان قهوهی دارک بهم بدی از گناهانت میگذرم..... آخییی چقد دلم برا کاناپهم تنگ شده بود.
من: بله قربان. چشم الساعه. خوب چطور گذشت این چندروزا؟ خاطر مبارک منبسط شد؟ جای دوستان در شهر خالی بود؟
گرگ: چشمت بیبلا. راستی گفتی چشم این عینک منو ندیدی؟ همینجاها بود! روزنامهی امروزو نیاوردن؟
من: ..............
گرگ: چی شده امروز زیر لب غرغر میکنی؟ تو اتاق من کلردیاز هست بیارم برات؟
من: ..............
گرگ: میگم شما آدما خیلی موجودات مزخرفی هستین. اگه بخوریمتون یه جور بدیم، اگه نخوریم یه جور دیگه خلاصه گرگ خوب از نظر شماها گرگ مردهس!
من: نه قربونت برم تو یکی که خیلیم گرگ ماهی هستی. فقط نمیدونم چرا سؤالای بیجا ازت میپرسم. زیر لب دارم به خودم بد و بیراه میگم که ازت سؤال زیادی میپرسم و تو کارات فضولی میکنم همینطور الکی!
گرگ: تو؟ از من چیزی پرسیدی؟ همهش من دارم ازت سؤال میکنم که!
من: بگیر قهوهتو. نوش جونت.
گرگ: آی دمت گرم. میدونستی؟ تو رو از آدامس دارچینی خیلی بیشتر دوس دارم!
من: به قول مرحوم هنری هیگینز چه لطف دارید شما به من.
گرگ: میگم...... به به چه عطری....... اگه شماها یه نفرو خیلی دوست داشته باشین و اون یه نفرم دوستون داشته باشه اونوقت پیشش که میرین بزنه نفلهتون کنه و اساس بکشه به دو کوه اونورتر باز شما از رو نرین دنبالش تا دو کوه.....
من: ببینم خبراییه؟
گرگ: چه خبرایی؟ میگم مارک قهوهتو عوض کردی؟ خیلی بهتر شده ها!
من: ...... اوهوم