به نظرت چرا آدم "در اوج خواستن نمیخواهد"؟
این عبارتیه که توی دیالوگ فیلم هامون شنیدم و بارها بهش رسیدم. کاریو باید بکنم که به هر دلیل عقلی و منطقی باید بشه و کاملا به نفعمه و بسیار هم آسونه اما چیزی هست از درون من که نمیشناسمش و به شدت باهاش مخالفت میکنه بدون اینکه احساس و دلیلش رو درک کنم که چرا با این سماجت دست منو میگیره و نمیذاره.
همون کسی که عملشو به اسم "دستم نمیره" میشناسیم. اگه خوبه چرا انجامش نمیدی؟ مگه نمیگی اگه این کار بشه چقدر خوب میشه، خیلی کارها رو روال میافته، موفقیتت تو همینه، پس چرا دستت نمیره؟
نمیدونم.
کسی هست که عین یه مافیای درونی یه گوشه از وجود آدم داره فرمانروایی میکنه اما کسی نمیشناسدش و خیلی از روابط و رفتارهای آدمو هدایت میکنه. شاید بشه بهش گفت شیطون، اما نه! شیطون نیست چون خودیتر از این حرفهاست. توی زوایای ناشناخته شخصیت خودمه اما به قدری عمقی و پیچیده هست که نمیشناسمش. قابل مذاکره و تعامل هم نیست. حرف، حرف خودشه.
دیوونهم؟
اگه گرگ این پستمو بخونه اینجا یه لبخند یهوری میزنه و میگه "معلومه!" خداروشکر که اصلا به وبلاگ من علاقه نداره.
گاهی حرفای عجیبی میزنه که آدمو به فکر وامیداره. امروز که داشت میرفت از بازار شهرداری گوشت بگیره بیمقدمه برگشت و بهم گفت "تو چرا گوسفندا رو میخوری و این کارو حق خودت میدونی؟" جوابش دادم "خوبه خوبه! باز شروع نکن!" شونههاشو بالا انداخت و وقتی داشت پاشنهی کفششو میکشید زیر لب غرغر کرد "چقدر تبعیض جنسیتی چقدر!!"
پستم نمیاد یعنی نه که نخوام بنویسم میخوام اما نمیاد همینجوری.
آهان! گرگ اومده بعد از اینهمه مدت انگار از سر کوچه رفته بوده ماست بگیره برگشته. داشتم کتاب میخوندم سرم پایین بود از پلهها که بالا میره عادی میگه سلام و میره بالا.
بعضی آدما و ایضا گرگا عادت به اظهار مکنونات قلبیشون ندارن. ممکنه تمام مدت دلش برام تنگ شده باشه یا کلی از دیدنم ذوق کرده باشه اما نکرده یه زنگی بزنه بزنه که هوی یارو داری چه گورتو میکنی حالت چطوره. حالام که اومده یه چیزی تو مایههای سغالم یا غمپزت یا گررررر همچین چیزی گفت و رفت تو اتاقش.
به این اخلاق گهرگش عادت دارم میرم الآن تو اتاقش ماچش میکنم.
گرگا رو باید همونجور که هستن قبول کرد، گرگن دیگه...
چرا توقع دارم خوب باشم در حالی که خودم توی تیم حریف هستم؟
یک توقع محال!
ما آدمها دشمن شماره یک خودمون هستیم و به خون خودمون تشنه. احمقانهست نه؟
اما اینطوره، واقعا!!
میگی نه؟ پس جواب بده اولین و تنها کسی که بهت میگه تو چقدر بدبختی چقدر حالت بده چقدر ناتوانی چقدر اونهای دیگه از تو بهترن هیچکس دلیلهایی به موجهی بدبختیهای تو برای بد بودن و بیچاره بودن رو نداره کیه؟ هان؟ غیر از خودت؟ یه نگاه به دور و برت بنداز ببین موفقترین دشمنت تو زندگیت کی بوده.
بیایم با خودمون آشتی کنیم، به خودمون اجازه لذت بردن از داشتههامونو بدیم.
لطفا.......
پ.نون: امتحانش ضرری نداره جواب نداد توبه میکنیم و برمیگردیم به جبهه دشمن، همونجا که ازش اومدیم.
دانشجو که بودم کار میکردم، برنامهنویسی هم میکردم، رو پروژههای ذوقی خودم هم تحقیق میکردم بدون اینکه اینترنت و اینهمه اطلاعات مفت دم دستم باشه آرشیو دانشگاها و مؤسسات علمی رو میچلوندم همه رو ذله میکردم.
علاقه زیادی هم به بازیهای کامپیوتری داشتم بخصوص اونهایی که برچسب ادونچر داشتن اونهایی که باید معماهایی رو حل کنی! میشد ساعتها توی یه اتاق دنبال یه سرنخ میگشتم و سلولهای خاکستری شیشسیلندر مشغول به فعالیت بودن! یه سری بازهای دزد دریائی بود که خوراک من بود عشق دزدی کشتیهای انگلیسیا و اسپانیاییها بودم، قاچاق و شمشیربازی رو عرشهی کشتیها!!
ورزش هم میکردم انواع مختلفشو البته نه در سطح قهرمانی اما مرتب. یه مدال برنز جودو هم دارم نمیدونم کجاست الآن.
فیلم میدیدم کیلوکیلو!! یه آرشیو کمنظیر از فیلمهای مورد علاقهم داشتم روی کاستهای ویاچاس، فیلمهایی که گیر باد نمیاومد. اورسونولز، مجموعهی فیلمهای فلینی، مجموعه نسبتا کاملی از فیلمهای هیچکاک، وودیآلن، کیارستم، مخملباف، که و که، فیلمهای کمیاب سینمای ایران و جهان. با علاقه پیداشون میکردم وقت میذاشتم پیداشون کنم و بشینم با کیف نگاشون کنم. نقد سینمایی هم مینوشتم. مشتری پروپاقرص نشریات سینمایی بودم.
عکاسی میکردم نیمه حرفهای. عکسهای سیاه و سفید رو خیلی بیشتر دوست داشتم خودم هم چاپشون میکردم بعضا.
با بر و بچ اهل ددر دودور و کمپ و بیرونشهر بودیم مرتب آخر هفتهها پلاس کوه و بیابون بودیم. چه کیفی میداد سه ساعت چوب جمع کنی ببری اره کنی آتیش درست کنی ذغالها رو پهن کنی دو طرفش سنگ بذاری و سیخهای کباب رو با ولع تماشا کنی و بچرخونیشون، قارچ بزنی سر یه سیخ و بذاریش تو قلب آتیش و از چکیدن آبش و صدای جززززز بخار شدنش لذت ببری داغ بندازیش بالا و آی بسوزی.
به نظرم اون وقتا شبانهروز اقلا 38 ساعت بود گاهی تا 50 ساعت هم کش میومد. اگه نه که یه نفر آدم چطور همه این کارا رو میکرد؟
این روزا چشم باز میکنی میبینی عقربههای ساعت با هم کورس بستن کی زودتر یه میلیون دورش تموم بشه همه هول!
کی روز تموم شد کی ماه تموم شد کی سال سر رسید.
موندم والا!!
زندگی واقعی و کامل فقط با من یک سانتیمتر فاصله داره.....
یک شیشه ده میل ضدگلوله به مساحت بینهایت در بینهایت
دیروز بیرون شهر بودم.
گاو بود گوسفند بود بوقلمون بود اسب بود جونورای دیگه هم بودن.
به نظرم اومد اینهام عین آدمها بودن یا بالعکس جوامع انسانی هم یه جور گرتهبرداری از این جوامع بودن!
بوقلمونها که تکلیفشون معلومه، هرکی هرچی میگفت یا نمیگفت اینها خیلی عصبانی میگفتن "غیرقابلقبول" !!! منفی منفی! با صورتهای برافروخته انگار کامل درجریانن و طرف داره اشتباه میکنه.
گوسفندها هیچوقت نمیتونن به یک نتیجه واحد برسن به طور کلی. چون هرکدومشون فقط به فکر خودش بود و به دیگران اهمیت نمیداد فقط بلد بودن بگن "مَـــــــــــــــن"!!!
در عوض گاوها در نظر اول خیلی اجتماعیتر بودن موقع سخنرانی حرف از "مـــــــــــــا" میزدن. اما این که میگفت "ما" اونیکی هم همینو میگفت از طرف خودش و من خداییش نفهمیدم حرف همو تأیید میکردن یا تکذیب. شایدم اونقدر مغرور بودن که حرف گوسفندها رو با یه جور نخوت و خودپرستیی بجای "من" به صورت "ما" میزدن. درست درنیافتم.
از همه عاقلتر فکر کنم اسبا بودن چون به همه این جونورای نادون میخندیدن "هیهیهیهیهییی" چشمهاشون هم مهربونتر از بقیه بود واقعا!!
برای همین اون کرهاسبیو که دستمو گاز گرفت به راحتی بخشیدم شاید منو با هویج اشتباه گرفته بود. کرهی آدمیزاد هم از این اشتباها میکنه چه رسد به اسب.
پ.نون: بر و بچههایی که دلشون میخواد هنوز تو همنوشت شرکت کنن تا شنبه یکشنبه بجنبن قطار رفت :)
فکر کن از خواب پا میشی یه روز صبح و میبینی هرچی تا حالا زندگی کردی خوابی بوده که دیشب دیدی. هرچی ها! هیچکدومش واقعیت نداشته. همهش یه خواب طولانی بوده و الآن توی دنیای واقعی خودت بیدار شدی.
الآن که بیدار شدی کی هستی؟ با چه مشخصاتی؟ کجایی؟ چه سالیه؟ چند سالته؟ مردی یا زن؟
اگه دوست داشتی یه کم فکر کن در موردش و هرچی به ذهنت رسید بنویس.
پ.نون: فکر کنم این سوژهی یه همنوشت قدیمی بوده اما هرچی بوده که پاک شده!
میشکا:
خیلی خیلی خوشحالم همش خواب بوده اون خوده تو خوابیم دوست ندارم
ولی نکنه این بیداریم بدتر از خوابم باشه.... نمیتونم چیزی تصور کنم
آه از این حسه تلخ بدبینیم
پ.نون:
این دفعه چندمه که اینطور خوابها میبینم؟ خدا میدونه! اگه تکرار شه باید خودمو به پروفسور حتما نشون بدم! پارسال پیارسال بود خواب میدیدم یکی از فراعنه هستم چقدر زندگی سختی داشتم. فکر کنم اون شب خیلی سنگین خورده بودم. چقدر مملکتداری سخته واقعا! همهش باید مواظب خودم میبودم که نکشنم. چند بار پیشمرگم مسموم شد مرد خدا میدونه. همین هفته پیش یه شب خواب دیدم یه بچهموشم از وقتی که با همه خواهربرادرام از شکم مامانموشم شیر میخوردیم تا وقتی که گربهه داشت کارمو میساختو یه کله دیدم. وحشتناک بود زندگی موشی! چه دندونایی داشت گربهه...
این دفعه هم که یه پسر بچهی شیطون شدم تو یکی از کشورای خاورمیانه فکر کنم ایران بود. تا بزرگ شدم و برا خودم کسی شدم، چقدر طولانی بود کاش زودتر از خواب پا شده بودم دیگه داشت خیلی تکراری میشد.
واقعا همین که هستم خیلی خوبه راضیم :) زندگی آسونی دارم من و برادرا و پدرمادرم زندگی شادی داریم. هری قراره بیاد اینجا و من الآن باید به مادرم تو درست کردن کیک تولدش کمک کنم. رون رفته دنبالش و پدر امروزو از وزارت سحر و جادو مرخصی گرفته و داره توی انباری حیاط پشتی روی یه وسیله بخصوص کار میکنه! هیشکیو توی انباری خودش راه نمیده اما من میدونم بالاخره یه کاری دست خودش میده خدا کنه به خیر بگذره.
چقدر این هری بامزهس باید یه کمم به خودم برسم. این چوب من کجاست؟ کسی اونو ندیده؟
چند روز دیگه باید باز بریم هاگوارتز، سال تحصیلی جدید داره شروع میشه. خیلی دلم برای بچههای گریفیندور تنگ شده.
فعلا برم. خدا کنه این دفتر یادداشتم گیر این داداشای شیطون نیفته که حسابی دست میگیرن. باید غیبش کنم اینطوری بهتره.
یهنفر:
برمی گردم به دوم دبیرستان.میرم رشته انسانی.بعدشم میرم تهران جامعه شناسی یاروزنامه نگاری می خونم.
چون خیلی بچه هارودوست دارم توموسسه هایی که واسه توانمندسازی و آموزش به کودکان کاره فعالیت می کنم.
یه کافی شاپ هم بدم نمی یادداشته باشم........
پ.نون: خوب اینم یه جورشه. اصلاح مسیر زندگی فعلی به نحو دلخواه.
پسرعمو:
ساعت 7 و ربعه ! ربع ساعته که همه کارمندام اومدن سر کار . این رآکتور لامصب بازم این ایراداش رفع نمیشه . آخه شوخی نیست اگر واقعا همه جاش خوب کار نکنه ممکنه نصف کشورمون بره رو هوا ! تمام مسئولیتش هم با من بیچاره است که رییسش هستم !
نمیدونم جواب وزیر و از همه بدتر این مارمولک (البرادعی) رو چی بدیم !!
اگرتاآخر این ماه همه چیش روبراه نشد 100% میرم استعفا میدم !
اصلا کاش از خواب بیدار نشده بودم و همون ... توی خواب بودم واقعا !!!
آل...:
وقتی بیدار میشم از اینکه اتفاقای بد توی زندگیم همش خواب بودن خیلی خوشحال میشم ولی خوباش رو اصلا حاضر نیستم حتی تصور کنم که یه جور دیگه باشن من همونی هستم که تو خو اب بودم زندگیمم همونه البته بدون بدیها و سختیهاشششش!!!
ب.ا.م:
از خواب که می پرم یه مدت گیج و هاج و واجم . اینقدر خواب طولانی و سنگین و درهمی دیدم که نمی تونم از واقعیت سواش کنم و هویت خودم رو به یاد بیارم....
من چطور تونستم اندازه ی یک عمر زندگیه یه ( آدم ) رو خواب ببینم؟؟؟ اونم اینقدر پر هیاهو و زیر و بم ؟ یارو عجب موجودی بود ! اگه آدم بودم هم نمی خواستم جای اون باشم ....
در اثر سنگینی خواب به سختی نفس می کشم . آروم می غلطم تا دور و برم رو بر انداز کنم تا شاید هوشیاریم رو به دست بیارم . نرمی و خنکی ابری که روش خوابیدم و سر وصدای چند تا پرنده ی کوچیک کاملا بیدارم می کنه :)
من یک اسطوره هستم یک اسطوره ی یونان باستان . یک خدا . خدای تنبلی !!! (( لیزیوس )) تمام طول تاریخ اینجا لم دادم و تنها عاملی که گاهی به خاطرش خودم رو تو زحمت میندازم این آفرودایت پدر سوختست که موهاش رو افشون می کنه و لوندی می کنه !!!
واقعا چی باعث شده همچین کابوسی ببینم ؟؟؟
پ.نون: این افی کارش همینه اما دختر بدی نیست خونه دیانا اینا که بودیم از نزدیک دیدمش خیلی خونگرمه! :)
آخیش... همش خواب بود... برمیگردم کوچول را از خوب بیدار میکنم و میگم کوچول پاشو... خواب بد دیدم... بعد با کوچول صبحانه میخوریم و خوابمو براش تعریف میکنم... بعد لبخند میزنیم.. و میگیم.. آخیش خواب بود... حالا با خیال راحت پیش کوچول هستم و قدر زندگیمونو میدونم...
بیسکوئیت:
عجب خواب طولانی یی بود ...روی صندلی زیر چتر لب ساحل از خواب می پرم.احتمالا هاواییم یا یک جایی مثل مناطق استوایی نزدیک سی سالمه پیرهن گل گلی دارم و کلاه حصیری و دو تا بچه بور و سفید شش هفت ساله که دنبال هم دارن می دوند. سفر زیاد می ریم چون شوهر بیداریم ناخدائه وقتی ایتالیا آمده بود من رو توی رستوران پدرم در ونیز دید و با هم ازدواج کردیم.بعد از اون بیشتر عمرم رو روی آب های اقیانوس گذروندم ...
پ.نون: خوش به حالت :)
تو:
یه نوزاد دختر کوچولو که توی بغل مامانم هستم...
چه لوسم... :)
همه شما خوانندگان این پست دعوت هستید که در مورد سوژه بحث
برای من در همین پست کامنت بذارید و من نظر شما رو همینجا درج میکنم
در مورد همنوشت مطالب تکمیلی رو اینجا بخونید
اونکه کولرو راهاندازی میکنه، اونکه یخچالو تعمیر میکنه اونکه وسایل آنتنو نصب و اصلاح میکنه، اونکه شیر و لولهها رو اصلاح میکنه همه یک وجه اشتراک دارن...
همهشون مثل من بدقولن :(
خواب چیز خیلی خوبیه اگر هزار کار نداشته باشی، نگرانی هزار کارو نداشته باشی، هزار نفر منتظرت نباشن، بگیری تخت بخوابی هرچی رفت بدی دمش تا سیر سیر سیر بشی خودت به خوش خودت چشاتو باز کنی و چند دقیقه فقط سقف اتاقتو نگاه کنی یه کش و قوس جانانه بری بالشت یا خرس پشمالوتو تو بغلت فشار بدی بشینی لب تختت چند دقیقه هم پاهاتو آویزون کنی و راه بیفتی.
اگه صدتا قول به صدنفر داده باشی هزار تا کار رو کله هم کپه شده باشن احساس مسئولیت داره نصفت میکنه اونوقت صبح و ظهر و عصر و شب و نصفهشب همهش یا خواب باشی یا گیج یا چسبیده به تخت خواب از خواب بدتر خودت! از تو بدتر خواب! واقعا!!!
وقتی کلاس سوم بودم فکر میکردم سختترین کار دنیا حفظ کردن شعر "باران" کلاس چهارمه!
آرزو میکردم هیچوقت کلاس چهارم نرسه :)