ببخشید. خیلی نوشتم و پاک کردم. خیلی حک و اصلاح کردم اما...
انگار بابونه طلسم شده.
جوهر تو قلمم خشکیده.
چرا واقعا؟
من که نمیدونم شما طفلکیا از کجا خبر داشته باشین؟ قدیم میگفتن منکه پشت دستمو بو نکردم بدونم!
دستشونو که بو میکردن از چیزی خبردار میشدن آیا؟ هرچی دستمو بوکردم چیز جدیدی نفهمیدم جز اینکه از نزدیک دیدم چقدر پوست پشت دستم سوراخ داره! یعنی آدمیزاد اینهمه سوراخسوراخه؟
از پنجره مرتب صدای بستهشدن در ماشینها میاد و سوت کوتاه قفل مرکزی. آدمها سوار و پیاده میشن میان و میرن هیچکدوم هم پشت دستاشونو بو نمیکنن. صدای جیغ و ویغ یه بچه که مادرش باهاش همکاری نمیکنه. شاید اونم یه روزی وبلاگ درست کنه و بعد یه مدت اونم بیفته به بوکردن پشت دستش.
روزگار مجموعه پیچیدهایه از تکرارها.
یعنی یه روز باز هم یه نفر با ماشینش دندهعقب میاد و میکوبه به در ماشین من و فرار میکنه؟ اگه من جای ماشینم بودم الآن حتما یا مرده بودم یا خورد شده بودم اما اون بیزبون الآن غر شده. خوب شد من ماشین نیستم.
اونم ماشین من! که هر از چند وقت یکی میزد بهم و در میرفت. عقب جلو این بغل اون بغل. الآن طفلک شده مجموعه بینظیری از نامردیا و ندونمکاریای آدما.
راستی این مثلها و متلها و داستانها و ضربالمثلها دارن از خاطره تاریخ پاک میشن میرن دنبال کارشون یه گوشه برا خودشون تمومشن........
بچه که بودیم برا هر چیزی یه مثلی قصهای چیزی بود. مردم از هر اتفاقی یه تعبیری چیزی داشتن. مثلا میگفتن اینم قصه عبای ملا شده یا پیرهن عثمون یا دختر خیارستونی یا گاو نهمنشیر یا ماستبندون یزد هزارتا قصه قدیمی باادبی یا بیادبی که سر زبونا میگشت و میشد پایهی حرفای سر زبونها.
الآن به یه بچه بگو چنتا قصه بلدی؟ میگه فوتبالیستها، شرک، چی، چی! چنددرصد بچهها الآن حتی شنگول منگول رو شنیدن؟ امیرارسلان نامدار پیشکش! کی میدونه اسم بابابزرگ رستم چی بود؟ واقعا مهمه؟ مامانی که تا هفت شب سر کاره بعدشم هزارتا فکر و خیال داره وقتیم که میرسه خونه از نون شب واجبتر پیگیری "بفرمائید شام" !! کی میرسه برا بچهش قصه بگه، حرفشو گوش کنه؟
همین میشه دیگه! آدم جوهر تو قلمش میخشکه. چند درصد آدما از خودنویس استفاده میکنن؟ چند درصد میتونن خوشخط بنویسن؟ والا من که اگه یه چیزی بنویسم را میفتن میرن رو میز! فقط تایپ میکنم.... تیک تیک تیک تیک تیک تیک...
خودکار چیز تزئینیی شده چه رسد به خودنویس!!
سواد فارسی داره به رحمت خدا میره. هر کلمهایو که یادمون میره چطوری مینوشتن میریم تو اینترنت سرچ میکنیم بعدشم میبینیم با هر دیکتهای هزارتاش تو نت هست!!! مطمئنی دیکتهی فیصله همینطوریه؟ شایدم نه! اصلا هیچجا دیدی؟ رمانها همهش شده عامهپسند. دیگه از ادبیات پر طمطراق قدیم چیزی نمونده. همین طمطراق واقعا با دوتا "ط" نوشته میشه؟ عمدا نرفتم سرچ کنم که ایشالا غلط بشه یکی بیاد بگه بیسواد! این غلطه!! چقدر مهمه؟ نمیدونم. شایدم نیست اونم برا یه وبلاگ در پیت پ.نونی. حتی از در پیت هم آدم یاد برت پیت میافته.
الآن شاید همه مردم مملکت ما میدونن که جنیفر لوپز که بود و کجاشو بیمه کرد یا اینکه فلان کانال مهپاره امشب چی داره. جمعه رفته بودیم یه جایی تقریبا آخر دنیا حتی جاده آسفالته نداشت. در یه خونه دهاتیو زدیم که ازش تخممرغ و ماست و نون و اینا بخریم ببریم غذای روستایی بخوریم. تو حیاطش مرغ داشت پشکل داشت دیش داشت! روغنش روغن نباتی بود و ماشینش وانت تویوتا. چک کردم رو تخممرغهاش مهر کنترل کیفیت نباشه، خوشبختانه نبود، بهشون پیف مرغ چسبیده بود کیف کردم.
غرغر خوب بلدم بکنم اگه حرفی برا گفتن نداشته باشم هم!
پ.نون: نوشا !! این یعنی تموم شد؟ یا یعنی رفتی تجدید قوا کنی و برمیگردی؟ هرجا که هستی موفق باشی و خوشحال.
شیرین لبی شیرین تبار
مست و میآلود و خمـار
مه پارهای بی بند و بـار
با عشوههای بی شمـار
هم کرده یاران را ملـول
هم برده از دلها قـرار
مجموع مه رویان کنـار
تو یار بی همتا کنـار
زلفت چو افشان میکنی
ما را پریشان میکنی
آخر من از گیسوی تـو
خود را بیاویزم به دار
یاران هوار ، مردم هـوار
از دست این بی بند و بـار
از دست این دیوانه یـار
از کف بدادم اعتبـار
می میزنم مـی میزنم جــام پیاپی میزنم
هـی میزنم هـی میزنم بی اختیــار
کندوی کامت را بیـار
بر کام بیمارم گـذار
تا جان فزاید کام تـو
بر جان این دل خستهٔ بشکسته تـار
پ.نون: توی فایلهای دانلودیم یهو اینو کشف کردم. اصلا آشنایی با همای نداشتم اگرچه اسمشو شنیده بودم. نمیدونم ازکجا اومده. یه بار گوشش دادم بدک نبود. دوبار خوب بود سهبار ده بار پونزده بار.... الآن به نظرم خیلی قشنگ و دلنشینه.
پ.نون: اطلاعات مفصلترو اینجا پیدا کنید.
پ.نون: با عرض عذر از عزیزی که به این آهنگو به من هدیه داده بود و از زیر چشم من پریده بود.
دیشب...
برایت از آسمان ستاره چیدم.
یادت هست؟
از شبهای ابری شکایت داشتی و از آسمان تاریک.
درشتترین ستارهها را برایت آوردهام.
بعد از این، شب هیچکس درخشانتر از شبهای تو نخواهد بود.
ببخش اگر سبد کوچک من به اندازه تمام ستارههای آسمان جا نداشت...
همچین قصدی نداشتم اما انگار دوستهام این عمل بستن کامنتها رو به صورت یه توهین برداشت کردن که از دید من اصلا اصلا همچین قصدی در کار نبوده. اگه کسیو ناراحت کردم عذر میخوام. برای بستن دلایل خاص خودم رو داشتم و برای باز کردن مجدد چندین پیام با اعتراض سنگین.
عذر مجدد.
گرگ خیلی تنهاست. شبها روی تپهها زیر مهتاب زوزه میکشد. دم صبح خسته و خاکآلود ورودی و پلهها را خاکی میکند و در اتاقش را با سر و صدا به هم میزند.
بد شده است. باید به حرفش بیاورم....
بیرون تاریک است.
صندلیم را کنار پنجره بارانخورده خنک میکشم.
پرده سنگین را در مشت میفشارم و به گونهام میچسبانم.
بیرون سرد و تاریک است.
نفسم بر پنجره نقاشی میکند.
نفسم گاهی بازیگوشی میکند، گاهی بدخلقی. امشب نقاشی میکند.
دلم میخواهد بدانم آن دورها زیر باران سرد و تاریک چه میگذرد.
پیشانیم را به شیشه میچسبانم و بینیم را.
حس بیرحم شب همهام را پر میکند.
امشب میآید یا فرداشب. تمام این مدت انتظارش را کشیدم چشم به راهش بودم و هنوز نمیدانم اگر بیاید چه بناممش و چه بخوانمش. آیا دوستش خواهم داشت؟ دوستم خواهد داشت یا نه.
انتظار طعم گس دلچسبی دارد شاید از شیرینی رسیدن هم دلنشینتر.
دوستان خوبم عذرم را بپذیرید که اینجا از این به بعد به صورت یک روزنامه دیواری در میآید. نه به دلیل شما که نازنینید بلکه به علت من که ناپایدارم.
کانتری ندارم که خرج و دخل کنم، دوربینی
حفاظی مالالتجارهای هیچ چیز ارزشمندی.
اینجا روزنامه دیواریی خواهد بود برای من و شما دوستان. روزهایی بود که هر روز میشمردم که که میآید، چندبار میآید از کجا میآید. مترصد بودم که به محض رسیدن نظر جواب دهم. روزی هزار بار سر میزدم. دم در را تا سر کوچه جارو میزدم آب میپاشیدم. گل میکاشتم. این روزها اما شاید به بلوغی رسیدهام، اوجی، حضیضی، هرجا که هست به نظرم جای بدی نیست... میپسندم. از پشت شیشهها دوستتان دارم. لبخوانی نمیدانم اما لبخندها و مهربانیها نیازی به لبخوانی ندارند. مهربانی ساطع میشود. میدرخشد و روشن میکند. روشن میشوم و دلگرم.
دلم بخواهد تجسم میکنم محبوبترین وبلاگ دنیا را دارم ترافیکم ترافیک جاده چالوس را در روز دوازدهم فروردین خاک میکند. بخواهد اتاقکم را چهاردیواری مهجوری خواهم دید، اتاق سوزنبان ایستگاهی دور افتاده، جایی حدود ته دنیا.
بعضیها هستند که میدانم دوستم دارند حتی
اگر پستهایم چند نقطه پس و پیش باشد میآیند و میخوانند بریل نامفهوم مرا.
بعضیها هستند بعضی وقتها دوستم دارند و بعضی وقتها هرگز.
از این به بعد هیچ تفاوتی با از این به قبل نخواهد داشت. اگر حرف خاصی داشتید ایمیلم هست صندوق پستی بلاگسکای هست من هم هستم.
پ.نون: بعضی قالبها ایمیل مدیر وبلاگ را میگذارند اما انگار این قالب ندارد. برای دوستانی که ایمیلم را در کامنتها ندارند و پیغامی برای رساندن دارند...
p.o.bucks@gmail.com
والسلام.
داشتم با خودم فکر میکردم همینطور هم دارم فکر میکنم کلا وبلاگ چطور جاییه؟ اگه یکی هر شکلی هست باید راست بیاد توی وبلاگش همونو انعکاس بده؟
ملت هزار و یک مشکل و نامیزونی برا خودشون دارن بعد بیان اینجا ببینن یکی هست که هزار و یک اشکال دیگه داره. بماند که اینها بالفرض از کوتاهیهای شخص خودشه نمیدونم مرفه بیدرده، خودآزاری داره، مظلوم نمایی میکنه یا اینکه واقعا یه مرگیش هست و داره اینجا چسناله میکنه. بعد بشینن و آه و نالههای طرفو مطالعه کنن حالشون هرچی که هست پنجتا دهتا بدترشه بسته به اهمیتی که اون ور خط براشون داره و برن از در وبلاگ بیرون.
تا حالا فکر میکردم وبلاگ جاییه که آدم خود واقعیش رو خالی میکنه. جایی که هرچی که هست و نمیتونه به در و دیوار بگه اینجا میگه و سبک میشه اما میبینم که واقعا اشتباه میکردم. تعریف وبلاگ این نیست. چون کسانی رو به سمت مود خودت میکشونی یا اینکه کسانی رو از خودت دلزده میکنی. پیش خودشون میگن نه اینم نه. همه دلشون میخواد حتی اگه خودشون قوی نیستن با کسانی برخورد کنن که قوین و همه مشکلات کلی و جزئی رو تو مشتشون داشته باشن و با قدرت حلش کنن.
بعضیها هستن که از آدم ضعیف بدشون میاد بخصوص اگه اون آدم مرد باشه. تا یه حرف ضعیفانه بشنون با دوتا چپ و راست درو میکوبن و خداحافظ. شاید واقعا حقشون هم باشه.
بنابراین سعی میکنم اینجا دیگه چیزی ننویسم مگه اون چیزایی که به درونیاتم ربطی نداشته باشه مطلقا. لااقل تا وقتی که واقعا احساس خوبی نداشته باشم...