...........ــــــــــــــــ\|........._____________.......\/......______.......\||/......._________
شعر «چرا از مرگ می ترسید» از دفتر شعر «ابر و کوچه» فریدون مشیری
چرا از مرگ می ترسید ؟
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟
- مپندارید بوم ناامیدی باز ،
به بام خاطر من می کند پرواز ،
مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است .
مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است –
مگر می این چراغ بزم جان مستی نمی آرد ؟
مگر افیون افسون کار
نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد ؟
مگر این می پرستی ها و مستی ها
برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست ؟
مگر دنبال آرامش نمی گردید ؟
چرا از مرگ می ترسید ؟
کجا آرامشی از مرگ خوش تر کس تواند دید ؟
می و افیون فریبی تیزبال وتند پروازند
اگر درمان اندوهند ،
خماری جانگزا دارند .
نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید
خوش آن مستی که هشیاری نمی بیند !
چرا از مرگ می ترسید ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟
بهشت جاودان آنجاست .
جهان آنجا و جان آنجاست
گران خواب ابد ، در بستر گلبوی مرگ مهربان ، آنجاست !
سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی ست .
همه ذرات هستی ، محو در رویای بی رنگ فراموشی ست .
نه فریادی ، نه آهنگی ، نه آوایی ،
نه دیروزی ، نه امروزی ، نه فردایی ،
زمان در خواب بی فرجام ،
خوش آن خوابی که بیداری نمی بیند !
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
در این دوران که از آزادگی نام و نشانی نیست
در این دوران که هرجا ” هرکه را زر در ترازو ،
زور در بازوست “ جهان را دست این نامردم صد رنگ بسپارید
که کام از یکدگر گیرند و خون یکدگر ریزند
درین غوغا فرو مانند و غوغاها برانگیزند .
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
همه ، بر آستان مرگ راحت ، سر فرود آرید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید ؟
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟
چرا از مرگ می ترسید ؟
پ.نون: دلم میخواد شعر بگم، دلم میخواد شعر خوب بگم، دلم میخواد خیلی شعر بگم...
یک یادآوری برای ایجاد حس امید، جایی دیده بودمش امشب رفتم تحقیق آماریش رو انجام دادم!
هروقت حس کردی آدم بدشانسی هستی، هروقت فکر کردی همیشه کلاه تو پس معرکهست، هروقت حساب کردی دیدی هیچ دیواری از مال تو کوتاهتر نیست، هروقت چپ و راست شکست عشقی خوردی، یاد اون شبی بیفت که بین سیونهمیلیون نفر اول شدی!!
کی همنوشتبازیش میاد؟
میخوام یه پروژه همنوشت جدید رو تعریف کنم. "من یک مگس هستم"!!
من یک مگسم و از پنجره یه ساختمون میام تو. این ساختمون ممکنه هر جایی باشه و هر اتفاقی توش بیفته. کاربری ساختمون در اختیار جریان سیال ذهن. افرادی که داخلش هستند و همه چیز. تنها شرط، نگاه از دریچه چشم یه مگسه. لطفا گیر ندید که مگس چشم مرکب داره و همهچیو چندین تا میبینه و اینا. فرض کنین که مگسین و ویززز میاین توی ساختمون.
پ.نون: الزامی نیست کسی بیاد بنویسه من یک مگسم بالم اینجور شیشتا پام اینطور. فقط زاویه دید مگس سان. همه چیز آدمها جدید و گنده باشه کافیه. چون دیدم به نظر اومده که من عاشق جک و جونورم میگم که منظور اصلی من همون نوعی نگاهه نه عشق به حیوانات. اگه کسی هم نخواست راوی مگسانه باشه مشکلی نیست فقط توی این مایه ها باشه کافیه.
من اینجا دوستانی داشتم که سر و صدایی ازشون نیست و دلم براشون تنگ شده. توی همنوشتها بخصوص جاشون خالیه. امینه، مهتاب، زمرد و دوستانی که با کمال تأسف یادم رفته اسمهاشون. از بین دوستان صابخونه هم که هر کسی سرش به جایی گرمه وگرنه خالهقزن و غواص و نوشا و آلبالو و مریمخانوم بالاخره هر کدوم به نوعی دستی بر آتش دارن، هرروز کمتر از دیروز. استاد سنجاب و بنگری که توی ترکن. مونده پ.نون که همین روزا صدای الرحمان بابونه رو بشنفیم. بعد نیاین بگین این دیوونه کجا رفت؟ رفت همونجایی که باید میرفت. مثل اون سرمهمونداری بود که میگفت من حوصلهی دودر در جلو دودر در عقبو ندارم، مرگ حقه!! :))
شاذه:
نیم
ساعته اینجا گیر افتادم. از من تروفرز بعید بود ها! همیشه به جون بروبچ
غر میزدم که چرا هیکل تنبلتونو سریع جمع نمیکنین؟ خودتونو به کشتن میدین و
ما رو عزادار می کنین! حالا من... خود من گیر این غولهای دو پا افتادم!
تازه خوبه طرف از اون بچه غولاست! بزرگاش یه ضرب میکشن! ولی این یکی تو یه
قفس بلوری گیرم انداخته و با رفیقش اون بیرون نشستن و بهم میخندن!
هرچی
به درودیوار می کوبم نمیتونم خودمو خلاص کنم. چی دارم میگم؟ در که نداره!
لامصب همش دیواره! آها! آفرین! دیواره رو داد بالا. دستشو گرفته جلوش که
مثلا منو تو مشت گنده اش له کنه! ولی خیال کرده! به من میگن فرزک! تیز از
تو دستش در میرم! سلام آزادی :-))
پ.نون: ممنون. راحت جمع و جورش کردی. ضرب شست یک متخصص.
از دفترچه خاطرات چاپ نشده یک مگس روانشاد!
آقا یه روز ما بودیم و اصغر
وزوز و حسن بوگنددوست و اسمال شپش ! داشتیم می رفتیم الواتی که سرراهمون
چشمون خورد به یه پنجره به بروبچ گفتیم آقا پایه اید همینجا بساط کنیم بچه
ها گفتن آره خولاصه سرمون رو بلانسبته گاو انداختیم پایین و رفتیم تو دیدیم
یه ضیعیفه اس داره همینطور یه کله ننه خواهر شووره رو میشوره میسابه پهن
میکنه میشوره میسابه پهن میکنه میش....خولاصه .....دستشم یه کاسه بود توش
یه چیزی بود که یه ضیعیفه دیگه داشت میمالید به موهای اون ضعیفه رختشوره !
هر چی بود بویی داشت خفــــــــــن خوب ! به بچه ها گفتم من که نیمیتونم
مقاومت کنم باید یه لیس بزنم ببینم این چیه لامرت .... بدفرم حالی به حالیم
کرده . بچه ها گفتن برو داااش هواتو از همینجا داریم . خوف نکنی ها !
خولاصه رفتم لیس اول و با شک زدم ! ای ی ی ی بد نبود .. دومی و سومی رو هم
همچین با تردید ولی با اشتها زدم . برا چهارمی همچین که زبونو آوردم بیرون
دیدم همه چیز مث این فیلما اسلوموشن شد و دنیا دور سرم یه چرخی خورد . تا
بیام بفهمم چی به چی شد ضعیفه یه زنبورک زد صورتم پخ شد چسبید به کف اتاق .
حالا مارو میگی ......از یه ور برو بچه هارو میدیدم دارن خودشونو قیمه
قورمه میکنن که مثلا به من حالی کنن زنک مارو دیده ! از یه ور این ضعیفه هه
هی جیغ ویغ میکنه از یه ور دیگه هم این وامونده که خورده بودم بد گرفته
بودتم ! خفن داشت فاز میداد . فک مو راه انداخته بود . رفتم تو هپروت و
داشتم اونجا با دخترای احسان ا... خان خوش بال ! اختلاط میکردم . هی یه گل
اونا میگفتن ما میشنفتیم یه گل ما گفتیم اونا هی ریز ریز و نخودی میخندیدن و
باز ما حال میکردیم ! خلاصه تو همین عوالم بودیم که صدای ننه مون جفت پا
رفت رو عوالمون ! مسلسلی داشت ویز ویز میکرد و وسطاش یه فحش به رفیقای ما
میداد یه قربون صدقه ما میرفت . بعد برعکس یه فحش به ما میداد و بابامون که
۴ ماه پیش جنازه اش رو دم در سازمان آشغالدونی ! پیدا کردن که اینقدر شیکم
آورده بود که واسه پرواز نفس کم آورده بوده و پخ شده بود تو شیشه مستراح !
پ.نون: دسِّت در نکونه آبجی قزن، فدای ای دسّ و پنجول ک واس دااش پ.نون و بابونه اینهمه زمت کیشید. ایشالا دامادی گربهت جبران کنیم :) خیلی تیکهها رو شیک اومدی. من دس نمیزنم اگه فردا پسفردا حال کردی بیا تکمیلش کن. اگه هم نه، تا اینجاشم کلی حال داد. دمت گرم آبجی!
پ.نون:
آدما چیزای مزخرفی هستن....
چقدر حالم بده...
یه مشت جونور ازخودراضی، دنیا اینهمه جا
داره که بیشترشو اونا گرفتن بازم میخوان. نمیتونن کسیو ببینن وقتیم که
میبینن بهش حمله میکنن....
دنیا داره دور سرم میگرده...
غذا دارن. خیلی غذا دارن. اونقدر که نتونن
بشمرن، چه برسه که همهشو بخورن. اما بازم نمیتونن ببینن کسی به غذایی که
نمیتونن بخورن و مجبورن بریزن دور نگاه کنه، نزدیک شه. باورت میشه؟
اگه به تهمونده غذاشون نزدیک بشی میکشنت....
دنیا رو سفید میبینم، مثل روح، مثل ملافه کثیف...
اونقدر کثیفن که بوشون اتاقاشونو پر
میکنه اما ادعای تمیزیشون دنیا رو برداشته....
دارم بالا میارم...
به هم که میرسن با ادعای نجابتشون همدیگه
رو کور میکنن اما یه کار نجیبانه ازشون نمیبینی، همهش خودخواهی، همهش
دشمنی، همهش کشت و کشتار. همو مسموم میکنن، دیگرانو مسموم میکنن،
میکشن. چه نجابتی؟....
دیگه نمیتونم خودمو سرپا نگه دارم. قوت داره از همهجام میره. دارم تموم میشم...
آدمایی هستن که یه بارم ندیدمشون. اولا که
اصلا نمیبیننت که اگه نبیننت خدا رو شکر کن چون به محض اینکه ببیننت با
اولین چیزی که دم دستشونه بهت حمله میکنن، تو چشاشون برق خشونت میدرخشه و
دندوناشون رو روی هم میفشارن. تازه دهنشونو که باز کنن فقط دشنامت میدن،
فقط فحش.....
آخر خطم، آخر آخر خط، میفهمی؟...
یادت باشه بعد از من طرفشون نرو اصلا، برو
طرف خر، برو طرف گاو، سگ، اما طرف آدم نه. طرف هرکدوم اینا که بری رو
چششون جا داری، میتونی باهاشون حرف بزنی ببوسیشون. اگه خیلی ازت عصبانی
بشن فقط پلک میزنن یا حداکثر با دمشون میزننت، خندهداره نه؟ هیچی بهت
نمیگن چرا غذاشونو خوردی چرا کنارشون خوابیدی یا سوارشون شدی.....
اَههههه....
اون پنجره رو میبینی؟ یه دقه پیش از
اونجا خزیدم بیرون، مثل یه مهمونی بزرگ بود، انگار برات چیدنش که بیای و
لذت ببری، تیکههای درشت نون، بیسکویت، کیک، همهجا بود، پلو های له شده،
بطریهای نوشابه که ازشون دریا دریا نوشابه شیرین روی میزها ولو شده. دعوتت
میکنه که بیا و بشین و بخور و بنوش و عیش کن. من و دوستام بیست سی نفری
میشدیم، اونجا بودیم داشتیم کیف میکردیم که اون زنیکه خپله از در اومد تو
با یه قیافهای که با یه عالم عسلم نمیشد خوردش. دور و برشو نگاه کرد به
اونهمه غذا با چندش نگاه میکرد. اومد جلو.....
کمکم کن، نفسم تنگه تنگ....
شروع کرد غذاها رو با یه وسیلهای جمع
کردن. هی ما رو رموند، من که نفهمیدم چی داره به سرم میاد توجه نمیکردم.
از هرجا منو میرموند میرفتم یه جای دیگه. پاشد رفت بیرون و برگشت با یه چیز فلزی
به دستش.....
وااااایییی....
گرفت طرف ما و غذاها از فاصله دور و درشو
فشار داد. یه گرد بدبو نشست روی همهمون. ضعف کردم. چشمم تار شد. به هر
زحمتی بود فرار کردم طرف پنجره. و افتادم اینجا کنار تو. یادت باشه از اون
پنجره هیچوقت تو نرو. برو پیش خرا برو پیش سگا، حتا گربهها....
اما نه آدما.....................
پ.نون: ببخشید تلخم میومد تلخ نوشتم، یه جور مرثیه مگسانه :) کنار کار دوستان ارزش خوندن نداره، هرکی به قدر وسعش دیگه...
بدون اسم:
داشتم برای خودم ویزویز می پریدم و تو این فکر بودم که شب خونه ی منیج اینا چی بپوشم که یه پنجره ی نیمه باز که از توش صدای آواز یک مرد می اومد توجهم رو جلب کرد و کنجکاو شدم برم تو و ببینم چه خبره .. من اصولا خوشم نمیاد تو دست و پای آدمها بپلکم آخه یه فالگیر یه دفعه بهم گفت که به دست یه آدم کشته می شم و این در ناخودآگاه من تاثیر منفی شدیدی گذاشته و فوبیای انسان پیدا کردم ..حالا چه قدر با انوش (دوست پسرم) سر این فالگیره بحث کردیم بماند .. بگذریم ..پنجره ی مورد بحث متعلق به یک حمام بود که عکسش رو توی کتاب جغرافی سال چهارم دیده بودم و بلافاصله برام تداعی شد!. یه آقایی توی حمام بود که همه چیزش به طرزی غیر عادی به نظرم جدید و جالب و گنده اومد !!! در تمام طول زندگیم پیش نیومده بود که یه آدم رو لخت ببینم!! همه چیش خیلی گنده بود واقعا !!!!! راستش جدا از ترس فابریک خودم از دیدن یارو نزدیک بود زهره ترک شم اینه که یواش نشستم لب پنجره که نبینتم و محو تماشاش شدم ! کم کم ترسم ریخت و به نظرم جالب اومد! چه قدر با انوش فرق داشت ...ادامه در فصل بعد 
پ.نون: مهندس یه ایتینپلاسی یااللهی اولش مینوشتی خوب :) ولی جدا از شوخیش نثر قشنگی به کار بردی. منتظر بقیهش هستم ببینم چی داره پیش میاد...
روشن:
یک روز مگسی
معمولا دیر از خواب بیدار میشه!پس عین همیشه
باید صبر کنم تا بیاد !یه چرخی
توی اتاق میزنم و هر جا تصمیم میگیرم بشینم با لایه ضخیمی از خاک مواجه
میشم که اگه روش بشینم ممکنه کرکهای پاهام رو که اونقدر وقت صرف تمییز و
براق کردنشون برای امروز کردم رو بی ریخت کنه!
حالا که بعد
بوقی اومدم
ببینمش باید حداقل براق باشم!
یه چرخ دیگه توی اتاق میزنم و
نعلبکی که
خورده های بیسکوئیت توش ریخته شده رو برای نشستن انتخاب میکنم .انتخاب بدی
نیست !تا بیاد میتونم یه خورده بیسکوئیت رو مزه مزه کنم!
کم کم
همکاراش
همه اومدن و پشت میزهاشون مستقر شدن!اما اون نیومد!
میشه امروز
نیاد
اینجا؟
ای بابا اگه نیاد رفتن تا خونش چند سال نوری برام طول
میکشه؟
توی
همین فکرا و محاسبه زمان لازم برای رسیدن به اونور شهر در هیات یه مگس
بودم که احساس تشنگی کردم!خوشبختانه توی استکان کنار نعلبکی یه مقدار چای
که به سیاهی میزد، مونده بود که واسه رفع عطش یه مگس مایع بدی نبود.
سرگرم
گیر دادن خودم به دیواره استکان واسه خوردن چای سیاه بودم که صدای ماشینش
اومد!چرا صدای ماشینش با همه ماشینها فرق میکنه در صورتیکه این مدل ماشین
زیاده ؟
فوری از توی استکان دراومدم، یه پایی به صورتم کشیدم و
بالای
مونیتور منتظرش نشستم!مشغول صحبت با موبایلش از در اومد تو!
-بله
من
رسیدم !
-خواهش میکنم ،در خدمتتون هستم.
با کی
اینطور لفظ قلم حرف
میزد؟
بدون اینکه متوجه من بشه اومد و پشت مونیتورش نشست!چه
تیپی زده
بود؟فکر کنم شیشه عطرش رو هم که من خیلی بوشو دوست داشتم کامل روی خودش
خالی کرده بود!!!
چرا؟
الان وقت این نبود که وقت
خودم رو با این
فکرها تلف کنم!اولین باره که میتونم بدون هیچ ملاحظهای یه دل سیر نگاش کنم
!اولین باره که می تونم از حد معمول بیشتر بهش نزدیک بشم!مثلا شاید بتونم
برم روی شونش بشینم!
صبر میکنم تا تکونهاش کمتر بشه و قرار
بگیره همین
که مشغول به کار کردن با موس و کیبورد شد، به سمت شونه راستش پرواز میکنم!
دلشوره
دارم!
اما اینجا که نماش اصلا خوب نیست!تقریبا از صورتش هیچی
نمیبینم
فقط یه گوش گنده با مقدار زیادی مو! ای ی ی ..
مردا کلا
دورنماشون خیلی
بهتر از کلوزآپشونه!!!
سریع برمیگردم و سر جای قبلیم روی
مونیتور
میشینم!محو تماشای چشماش که از کیبورد به مونیتور و بالعکس در رفت و آمده
میشم!
ا زهمیشه جذابتر به نظرم میان!
صدای زنگ
موبایلش منو به خودم
میاره.
_بفرمائید طبقه دوم -اتاق اول سمت راست.
بعد از چند
دقیقه عین فنر از جای خودش میپره و میره جلوی در به استقبال کسی!
یه
خانوم که معلومه اونم به خودش خیلی رسیده از در میاد تو و روی صندلی
مقابلش میشینه! و بعد از سلام و احوال پرسی شروع میکنن درباره یه مسئله
کاری
بحث کردن .
این کیه؟من تا حالا ندیدمش!چه با
عشوه هم حرف
میزنه!یکی نیست بهش بگه ..... !
روی مونیتور
جوری نشستم که هر
دوشون توی دیدم باشن!بحثشون کم کم گل میندازه و از مسائل کاری به خانواده و
... کشیده میشه!
اینجاست که دیگه بال هام رو
نتونستم کنترل کنم و
با اینکه تا حالا روی حالت بیصدا تنظیمشون کرده بودم که صداشون اذیت نکنه
،میگذارمشون روی حالت بلندترین ویزززززززززززز و با بیشترین سرعتی که دارم
شروع میکنم به گشتن دور کله هاشون.
و وقتی از کنار گوششون رد
میشم سعی
میکنم بلند ترین ویزززززززززززی که ممکنه رو از خودم ساطع کنم.
اونام
گه گاهی یه دستی برای دور کردن من از سرشون تکون میدادن که ماهرانه جا خالی
میدادم.
بالاخره صدای خانومه دراومد که:
عجب مگس
کنه ایه ها!!!
خسته
شدم وبرای تجدی قوا روی میز نشستم!حالا که صدای ویزویزم تموم شده میتونم
صداشو درست بشنوم که به خانومه چی میگه!
باورم نمیشه که چی
میشنوم.بی
انصاف حتی ترتیب جملات رو عوض نمیکنه!
جملاتی که حالا میفهمم
احتمالا
به تعداد بیشماری از افراد با یک لحن ،یک جمله بندی و به یک قصد گفته شده
اند!
یه مدتی صدایی نمیشنوم و روبروی خانومه نشسته و بهش زل
میزنم .
درسته
اون چشماش درشت تره اما من که دماغم خوش فرم تره!چکار دارم میکنم؟ میخوام
خودم رو با چند نفر دیگه مقایسه کنم؟
میرم روی
مونیتور و باز بهش
خیره میشم!دیگه چشمهاش جذاب نیستن !انگار یه آدم دیگه اومده و جاش نشسته!
با خودم فکر میکنم حالا که مگسم و مغزم اندازه یه سر سوزنه احساس حماقت
میکنم ،اگه برگردم به حالت انسانیم ، احتمالا این احساس به اندازه تفاوت
بعد دو مغز بزرگتر خواهد شد!یعنی چند برابر؟
قلب مگسیم
شکست!آیا درد
شکستن قلب انسانیم ازاین بیشتر خواهد بود؟
یه لحظه از برگشتن
به هیبت
انسانی ترسیدم اما فقط یه روز این موهبت نصیبم شده بود!
از
اون به بعد
دیگه هر وقت مخاطب حرفهای این چنینی قرار میگرفتم فقط یه صدا رو
میشنیدم!!!
ویییییییییییزززززززززززززززززززززززززززززززز
پ.نون: احسنت روشنجان روشنم کردی! یه ایده بدیع که طرح خام اولیه و نپخته منو در حد یه کار بسیار جذاب کامل کرد. آدم دلش میخواد پس و پیش قصه رو هم بدونه :) داستان کوتاهی که آدمو مجبور میکنه اقلا دوبار بخوندش.
همه شما خوانندگان این پست دعوت هستید که در مورد سوژه بحث
برای من در همین پست کامنت بذارید و من نظر شما رو همینجا درج میکنم
در مورد همنوشت مطالب تکمیلی رو اینجا بخونید
وقتی میبینی یکی داره با دلخوری نگات میکنه، وقتی میبینی یکی تو جمعتون تو همه و این دور و برها نیست، وقتی میبینی یکی باهاش که حرف میزنی پرت و پلا جواب میده و جای دیگه رو نگاه میکنه، وقتی میبینی یکی جواب سربالا بهت میده و خیلی وقتی میبینیهای شبیه این....
اگه دلت میخواد فکر کنی که طرف از تو بیزاره فکر کن... اما یه احتمال کوچیک رو گوش ذهنت باز بذار که شاید اون حالش بد باشه و نمیتونه خوب نقش بازی کنه. شاید الآن گرفتار ذهن تو در تویی باشه که از دنیای بیرون فقط یه شبح می بینه مثل ماهیی که از داخل تنگش از بیرون فقط یه تصویر دفرمه نامفهوم دستشو میگیره.
شاید ازش متنفر نشی.
یه درصد بهش حق بدی بسشه.
کوچیک که بودم شاید مدرسه میرفتم یا نه، دندونهام خراب شده بود. با مادر رفتیم بیرون یه روز سر راه اتفاقا سر از مطب دندونپزشک درآوردیم. درست یادمه مطب توی زیرزمین بود و مادر جلو منم با ترس و لرز و احتیاط پشت سر رفتیم توی مطب بسیار تمیز بسیار سفید با بوی مشخص مواد ضدعفونیکننده و وحشتناک!
مادر به من گفتند بشین اینجا آقای دکتر فقط دندوناتو ببینن منم نشستم. آقای دکتر با یه لبخند عریض و چشمهای مهربون با دوتا وسیله فلزی که اصلا با شخصیتشون جور نبود دهن منو مورد وارسی قرار دادند و گفتند بعــــله این و این و این و این و این و این و این دندونا اشکال دارن و باید براتون درستشون کنیم و رفتند سراغ وسایل قتالهای مثل آمپول و پنبه و از این دست.
منم که دیدم بهم خیانت شده و با وعده خیابون و بازار و اینها نشستیم توی تاکسی و با وعده دید و بازدید اومدیم توی این زیرزمین وحشتناک الآنه که سرم بره جفت پریدم پایین یه لگد محکم وسط ساق پای دکتر محترم یه هول اساسی به مادر مکرمه جهت باز شدن مسیر نجات جان به مغز دویدم وسط پیادهرو.
مادر اومدن دنبالم که بیا پایین!! ....... میگم بیا پایین!!!! .......................... عزیزم بیا بریم پایین درد نداره ها!!!!!!........................... ببین از اینجا که بریم بیرون میریم این اسباببازی فروشیه هرچی دلت بخواد با هر قیمتی برات میخرم!! ........................... هیچی دیگه از مادر اصرار و از ما انکار بنده و مادر قرمز از عصبانیت نشستیم تاکسی و برگشتیم خونه.
فرداش عین دوتا مرد!! من و پدر صاف صاف سینه جلو دندون کلید ته دل خالی!! از پلهها رفتیم پایین، من جلو پدر با سگرمههای نیمه منقبض از پشت سر! عین یه سرباز خط مقدم نشستم روی اون صندلی که باید شکستش میدادم. همون مرد مهربون با همون لبخند عریض با همون ابزارهای قتاله جد و آباد منو توی بیست و سه دقیقه برام بازخوانی کردند و نتیجه کار شیش هیچ به نفع دکتر با یه دهن سرویس شده و پراز پنبه سفید قرمز اومدیم بالا، به هیچ مغازه اسباببازی فروشیی هم مراجعه نشد که نشد. والسلام.
نتیجه نیمه اخلاقی: همیشه همراه مامانها بریم دندونسازی و جاهای درددار! با بیستدرصد ننهمنغریبم اضافه مجانی.
نتیجه کاملا مرتبط: قدر فرصتهای زندگی را بدانیم، شاید در آینده تکرار نشوند!
نتیجه بیربط: آدمای مهربون با لبخند جنایت میکنن آدمهای نانجیب با اخم! فرقشون تو قیافهشونه نه تو جنایتشون!!! (برداشت کودک از وقایع)
نتیجه یادآوری: هنوز حسرت اسباببازیها رو دلمه.
پ.نون اولی : باز خودت خودتو فیتر کردی یا نه؟ کجایی حالا؟ (مخاطب خاص)
پ.نون دومی: از راهنماییت در مورد تفنگ فیلکشی ممنونم خدنگ عزیز.
دوتا خبر دارم یکیش خوب یکیش بد:
اینجور دیوونهها زیاد تو این شرایط نمیمونن من زیاد پرس و جو کردم.
یا خودکشی میکنن.
یا خوب میشن.
پ.نون: من خوب میشم اما زمانش برام خیلی مهمه. از زندگی ۲۰ ساعت خواب در شبانه روز لذت نمیبرم. یه ریزه کسل میشم...
وقتی نگاه میکنی میبینی یه گوشهت خالی شده، هول برت میداره و سعی میکنی روشو با چیزی بپوشی.
به خودت میای که میبینی وسط سینهت یه گودال سوختهس و بوی سوختگی مشامتو آزار میده.
چیزی برای از دست دادن نداری اون گوشهتم ول میکنی.
باخودت شرط میبندی ضربه بعدی به کجا قراره بخوره؟ اگه ببری بهتر از اینه که ببازی اگرچه به هر حال باختی...
از همهتون که بهم جواب دادین ممنونم. خوب این نظرسنجی بهم میگه که حدود بیستتا دوست دارم که تقریبا همه به شدت درگیر زندگی واقعی هستن که بهتون تبریک میگم.
از اظهار لطفتون بهم بسیار ممنونم و اینکه علاقه دارید اینجا بمونم. نظرات میگه که همه قسمتهای وبلاگم طالب خاص خودشو داره. و همه قسمتها مشکلاتی دارن که بعضیا خوششون نمیاد.
خودم فکر میکنم همنوشتها بیشترین علاقمند رو دارن و غرغرهام کمترین.
اومدم اینو بگم که در بابونه رو نمیبندم حتی اگه از اسمش بعضا خوشتون نیاد. اما شاید عوض شه یا کمرنگ شه یا اصلا به هیچ وبلاگی سر نکشم یا خیلی کمتر بیام دیدنتون.
ممکنه خیلیا دیگه دوسم نداشته باشن چون خیلی رکتر خواهم بود و کمادبتر. یه مقدار زیادی خوددرگیری دارم. میخواستم برم جای دیگه چسناله راه بندازم اما دیدم خیلی نامردیه شاید یه عده حق داشته باشن دیگه منو دوس نداشته باشن چرا چهره واقعی الآنمو بهشون نشون ندم. چرا همه فکر کنن من همون پ.نون سابقم و دلشون بخواد تو وب بمونم.
اینکه بهم بگین باید اینطور باشی یا اونطور رو خودم بلدم. یه بار همچین بحرانیو گذروندم. چارسال درگیر بودم دوا و درمون کردم خوب شدم. الآن بعد از چند سال باز درگیر شدم. خیلی کم ناراحت بودم. رفتم دکتر که خوب خوب شم بدتر شدم. رفتم داروهام رو عوض کردم بدترتر شدم در حال حاضر در حال بدترتر بودن هستم. تمام شبانهروز خواب هستم وقتی هم که بیدارم در حال سرگیجه هستم و از دیدن همه جهانیان بیزار در حالی که دوسشون دارم.
خودم خبر دارم که این بیماریه اما بیماریی که نمیتونم از توش تکون بخورم. به داروها امیدوارم در حالی که میدونم دهنم رو دارند روی خط مستقیم سرویس می کنند. انرژی در حد صفر. مدت مدیدیه که سر کار یا نرفتم یا رفتم و هیچکار نکردم. اگه اداری بودم تا حالا اخراج شده بودم.
اگه از این به بعد اینجا کسی بیاد توقع یه وبلاگ معمولی و پ.نونانه نداشته باشه لطفا. شاید چند وقت دیگه خوب شم و بشم همون که بود اما الآن وضعیت قرمزه. سرم گیجه نفسم تنگه دنیا توک مدادیه. جگر اطرافیان از دستم خونه. دلم براشون میسوزه.
راستی. عید همگی مبارک.
دلم میخواد بدونم چند نفر واقعا وبلاگ منو میبینن یا هر چند وقت یک بار از روش عبور میکنن.
میخوام یه امتحان کنم. دوستان عزیز ساکت من ازتون خواهش میکنم یک بار و فقط یک بار برای من یک دونه کامنت بذارید و توش لازم هم نیست چیز خاصی بنویسید یک کلمه. مثلا بنویسید "تربچه" یا ممکنه یکی دلش بخواد توش بنویسه "کیه؟؟" اولین کلمهای که به ذهنت میرسه بنویس. اگه هم دوس داشتی متن معنیداری بنویسی که منت بزرگی سر من گذاشتی. دیگه هم توقعی ندارم بعد از این چیزی بذاری اما دلم میخواد بدونم چند نفر واقعا بهم سر میِزنن.جای امضا هم قرار نیست یه اسم باشه بنویس "حاضر" یا هر کلمهای که به ذهنت میرسه.
مهمه برام. نحوه نگهداری این وبلاگ از این به بعد بستگی به این جوابها داره.
اگه پیشنهاد یا انتقادی هم به من داشتید بگید. متشکر میشم.
خواهشم هم اینه که هر نفر یک کامنت بذاره چون واقعا برام مهمه بدونم حقیقتا چند نفر بهم سر میزنن.
من یه تعداد دوست ناطق دارم که یکی از یکی فعالترن :) این لینکای بغل رو نگاه کنید اکثر قریب به اتفاق تعطیلن یا نیمه افراشته. دوستان صامت هم اگه نباشن معنیش اینه که روش وبلاگداری من اشکال اساسی داره و باید تغییر ماهیت بده یا درش بسته شه. سلیقه من در شنیده شدن و خونده شدنه. دوست ندارم وبلاگم دفتر خاطرات شخصیم باشه یا دفتر عقاید اختصاصی خودم.
حتی اگه یه دونه کامنت نداشته باشم اونقدا مهم نیست که خوانندههام اتفاقی و هر از گاهی باشن. برای همین لطفا همکاری کنید. اگه دلتون میخواد روشمو عوض کنم هم بگید. کجای وبلاگم آزارندهس. چند روز پیش یکی میگفت وبلاگت زیادی خشکه. حوصله متنهای بلندشو ندارم. قصهها که دیگه هیچی. خوب این یه سلیقهس که من خوشحال شدم از شنیدنش.
نظر خودتو بگو لطفا. من یه هفته نظرسنجی میکنم و بعد نتیجهگیری.
ممنون.
پ.نون: تو این یه هفته من ساکتم فقط کامنتا رو چک میکنم. بعد از هفته نظرات شما رو با نظر خودم تلفیق میکنم. شاید اصلا تعطیلش کردم اگه دیدم خریداری ندارم. اما هرچی که باشه پاکش نمیکنم. فقط درشو میذارم. شاید یه روز دلم برای خودم تنگ شد باز خواستم که باشم.
پ.نون: پ.نون اون پ.نون نیست قزن راست گفت. پ.نون الآن بیشتر شبیه یه رون گوسفند شده که گرگ هر روز داره براش دوردهنشو میلیسه...