X
تبلیغات
رایتل

جکوزی

19 خرداد 1390 ساعت 03:26 ب.ظ


دیشب رفته بودم استخر. 


بعضی وقتا سئانس آخر شب که می‌رم بعضی بر و بچه‌های قدیمیو می‌بینم. محفل خوبی می‌شه، بیشترشو توی کم‌عمقی یا جکوزی با هم گرمش می‌گیریم و گپ و گفت و چلپ چلپ آبی خوش می‌گذره.


خلاصه به امید اینکه بر و بچو پیدا کنم رفتم طرف جکوزی سرک کشیدم که دیدم به! جمعشون جمعه گلشون کمه! همه شروع کردن هلهله و سوت بلبلی و جیغ و ویغ که بپر بیا چرا هفته پیش نیومدی منتظرت بودیم. منم که مدتی بود ندیده بودمشون کلی حال کردم و ماچ و دیده‌بوسی و پریدم توی آب.


ممد بود و جلال و مصلح‌الدین و فخرالدین و ابول و یکی دوتای دیگه. داشتن با هم کل مینداختن و خوش می‌گذروندن منم رفتم قاطیشون جای همگی "آقایون!" خالی :) پرسیدم طاهر کجاست؟ همه زدن زیر خنده که باز مایو یادش رفته بود بیاره راش ندادن تو :))


 شب خوبی بود خوش گذشت.


اون وسطا با مصلح‌الدین کنار هم بودیم بهم گفت بالاخره تو عاشقی یا تاجر؟ تکلیف ما رو روشن کن!


برگشتم که پدرسوخته تو وبلاگ منو میای هیچ سر و صدایی نداری تحفه؟ می‌گه معلومه، اینای دیگه هم همه میان تا تو نبودی داشتیم در مورد این پست آخریت بحث می‌کردیم که یارو زده به کله‌ش به هذیون افتاده!


گفتم ده ده ده ده چرا به خودم هیچی نمی‌گین خرسای قطبی! خوب اقلا یه کم مواظب حرف زدنم باشم! می‌گه خوب دیگه اونوقت مصنوعی می‌شی :) این پستتو که خوندم یاد یه شعر خودم افتادم که همین پیش پات چند سال پیشا گفتم.


پرسیدم کدومش؟ می‌گه:


آن یار که عهد دوستاری بشکست              می‌رفت و منش گــرفته دامن در دسـت

می‌گفت دگـربـاره به خــوابم بـینی              پنداشت که بعد از آن مرا خوابی هست



گفتمش که حالا تو عاشقی یا من؟ برگشته طرف بقیه‌ی آقایون الکی‌خوش و می‌گه اینو! دو روز نیست از تخم سرشو در آورده برا ما لغز می‌خونه! جمع کن خودتو!!! بعدشم همه شروع کردن بهم آب پاشیدن و هر هر خندیدن! 


اینام دنیایی دارن واسه خودشون! کاش منم یه شاعر هفتصد ساله بودم با یه دل الکی‌خوش...



del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo