X
تبلیغات
رایتل

باید امشب بروم

28 شهریور 1390 ساعت 01:09 ب.ظ


دلهره‌ای گرفتارم کرده است یا استرسی یا فکر و خیالی یا اضطرابی شاید هم جنی شده باشم هرچه که اسمش باشد باشد، گرفتارم کرده است آرامم نمی‌گذارد.


چاره‌ای برایش سراغ ندارم جز اینکه بنویسم بدون هدف. هدفی سراغ ندارم که نشانه‌اش بروم. فقط می‌دانم که باید بروم مثل راه رفتن در مه در یک گرگ‌ومیش غروب جایی که نمی‌دانی کجاست و به کجاست. همینقدر معلوم است که اینجا نباید باشی وقتی که شب می‌رسد.


دنیایم تنم را به خود گرفتار کرده و روانم را از خود می‌راند. چه جدایی آزارنده‌ای. شاید اگر بپذیرم و بروم آزاری هم در کار نباشد مثل رانده شدن پروانه‌ای از پیله کهنه و دریده. ناچار به تجربه هستم.


فقط باید بروم و بروم.


رفتن شاید خود هدف باشد. مگر همه‌ی ما در همه‌ی عمر چه می‌کنیم، غیر از اینکه می‌رویم و می‌رویم و از رسیدن وحشت داریم؟ دلخوشیهایمان را در میان‌منزلها می‌جوییم که هر روز می‌گذاریم و می‌رویم.


اما این دوگانگی.... نمی‌دانم.





del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo