X
تبلیغات
رایتل

هول مطّلع

20 فروردین 1391 ساعت 01:48 ب.ظ


دیروز مرگ خودم را به چشم دیدم. یک مرگ ساکت و بی‌صدا. لحظه بسته شدن پلکهایم. لحظه توقف خون در رگهایم. لحظه‌ی سکوت مطلق.


من معتاد به فکرم، معتاد به تجسم. این‌بار هم تجسم کردم. همیشه به خودم فرمول‌وار می‌گفتم انسان خواهد رفت، خواهد مرد، برخواهدگشت. می‌گفتم هرکس و هرچیز محکوم به رفتن است اما این رفتن مثل خارج شدن از جلسه امتحان است. حالتی به حالتی و بودنی به بودنی جابجا خواهد شد. سعی کردم شروع این جابجایی را بازسازی کنم. 


نمی‌دانم چقدر موفق بودم. همینقدر می‌دانم منی که در مورد این عبور بسیار منطقی حرف می‌زدم تمام وجودم را وحشت فراگرفت.


شخصا آدمی هستم که با تغییرات ناگزیر بسیار به راحتی برخورد می‌کنم و از تغییرات خودخواسته به شدت می‌گریزم. اتفاقی که افتاد افتاد اما اتفاقات را سعی می‌کنم پایه نگذارم. اما همه اتفاقات یک‌طرف، هول مطّلع یک‌طرف!


خودم را دیدم که تمام زندگیم را به باری و به هرجهت گذرانده‌ام و برهنه در مقابل چشمانی پرسشگر قرار دارم.


یاد کلاس چهارم ابتدائیم افتادم، ثلث سوم، امتحان خط! من چپ‌دست بدخط ناچار بودم قلم نی را با دست چپ نگه دارم و بازویم را طوری بتابانم که جای بازوی راست قرار گیرد و به وحشتناکترین حالتی مشق امتحان را بنویسم. خانم معلم که مرا بسیار دوست داشت بالای سرم که رسید با حال حسرت باری به من گفت عزیزم، طوری بنویس که بتوانم به تو نمره‌ای بدهم که دوست دارم!  و من نتوانستم. اما خانم معلم مهربان نمره‌اش را داد و به خیر گذشت. 


این‌بار هم امیدوارم...



del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo