- امصبح: خیلی بهم خوش گذشت! چونکه مامان در پارکمو یادش رفته بود ببنده منم اومدم بیرون و تونستم یه گشتی بزنم...وای خدای من! چقدر این قوطی شیرخشکم رو دوستش دارم! تصمیم گرفتم برا خودم یه درینک باحال بسازم... خوب، مامان چیکار میکرد؟ یه کم از این قوطیه....اوخخخخخخ! این چرا همهش ریخت کف اتاق؟ خوب زیاد اشکال نداره! حالا آب از توی این فلاسک باید اضافه بشه! اه دستم که به روی میز نمیرسه! خوشبختانه یه دستگیرهای این پایین هستش میکشیم. این پارچههایی که روی میز پهن میکنن آیا خاصیت دیگهای هم غیر از پایین کشیدن فلاسک آب دارن؟؟ فکر میکنم مامان وقتی کوچیک بوده اینو گذاشته که بتونه برا خودش ممه درست کنه! حتما مال همینه! اصلا نمیفهمم! این فلاسک احمق چرا اینقدر بیادبانه اومد پایین؟ خیلی سروصدا راه انداخت! حالا مث اینکه چی شده؟ من شکایتشو به مامان میکنم! حالا میبینه! خوشبختانه آب توش درست پاشید همونجایی که من میخواستم! اگه نه همه زحماتم حروم میشد! مگه میشه این دور و بر دیگه آب پیدا کرد؟ یه کم درینکم غلیظ از کار در اومد ولی زیاد اشکال نداره! قربون یه لقمه نون زحمتکشی! شیرجه میریــــــــم!
- امعصر: اصلا نفهمیدم چرا مامان که برگشت تو اتاق از خودش یه صداهای بلندی در میآورد و تند تند اینور اونور میدوید! آخه شیر خوردن من اینهمه هیجان داره مگه؟؟؟ عوضش بهم جایزه داد و بردم حموم!! آخجون! حموم خیلی دوس دارم! اونوقت اومد تو اتاق و سه ساعت تمام هی رفت بیرون هی اومد تو اتاق و وسط اتاقو حموم کرد! نمیدونم چرا هی زیر لب غرغر کرد و بلند بلند برا من سخنرانی میکرد؟ من که هنوز از حرفاش چیزی نمیفهمم ولی به نظرم ظاهر راضیی نداره در مجموع! گلپسرش بزرگ شده! بلده کارای خودشو خودش بکنه! الانم دراز به دراز این کنار غش کرده! هرچی روش رژه میرم بیدار نمیشه که نمیشه! خودش خواست! میخواستم همراه خودم ببرمش گردش، اینکه خوابه خودم تنها میرم! کاش میتونستم مث مامان رو دوتا پام راه برم! کار سختیه! آدم سرش گیج میره از اون بالا به زمین نگا کنه! همین چاردستوپا مگه چه اشکالی داره که آدم بزرگا از دستاشون استفاده نمیکنن؟ توش موندم! از در اتاق که بیرون میرم هیجانم خیلیه! تا الان این مسیرو پیاده نیومده بودم! آخ جون چه چیزای خوشمزهای این زیر کمد توی راهرو پیدا میشه! معلوم میشه که خوشمزهس چون مورچهها ریختن سرش و دارن همهشو برا خودشون میبرن! دستم هم که بهش نمیرسه! نه! مث اینکه رسید! آخه این مامان بیفکر چرا خوردنیهاشو میذاره زیر کمد که مورچهها بیان بخورن؟ اوومممم خیلی خوبه! ولی مورچههاش خوشمزه نبودن! من مورچه دوس ندارم! ماماااان! اینا چرا همهجام را میرن؟ در آشپزخونه بازه! چه خوب! همیشه دلم میخواست یه بار بدون فضولباشی یه دورکی اونجا بزنم! بهبه! چه بوهای خوبیم از اینجا میاد! روی میز چیه؟ قدم نمیرسه:( ببینم میشه برم روی این صندلیه؟ شاید اگه پامو اینجا گیر بدم....اوه سخته!.....نه شد! خوبه :) واااااااااو اینجا دیگه کجاست؟ سه تا ظرف بزرگ بلوری پر یه چیز خیلی خیلی خیــــلی اووووووووووووخ!!! ماماااااان افتادم تووووووش اووووووووووووووووه اوووووووووووووه!!!!
- امشب: این مامان بیفکر اصلا منو درک نمیکنه!!!! عصری که از سر و صدای من اومد تو آشپزخونه اول که سرجاش خورد زمین! به جای اینکه بیاد منو از تو این چیزای چسبو و خوشمزه بکشه بیرون! بعدشم که یه صداهایی از خودش درآورد که من تاحالا نشنیده بودم! تو این آشپزخونه تازه فهمیدم صدا میپیچه! آدم میترسه دیگه!! مامانا نباید تو آشپزخونه داد بزنن! بچهها وحشت میکنن! ولی میدونین؟ مامان من خیلی مهربونه! هرکار بدی هم که بکنم بهم جایزه میده! یه حموم گرم و نرم! مامانمو خیلی دوسش دارم! ولی بعد از حموم منو تو پارکم حبس کرده :( میخوام بیام بیرون صدتا کار دارم! نمیذاره! بابا که از در اومد تو! نفهمیدم چکار کرد که مامان دوباره روشن شد! همون سروصداهایی که امروز چند بار درآورده بود دوبرابرشونو سر بابا زد! بابامم نازی! فقط اومد سر پارک من و برام شکلکای بامزه درآورد! بهش میگم بابایی بیا منو از اینجا بیرون ببر با هم بریم کشفیات تازهمو بهت نشون بدم! نمیفهمه که! چرا این بزرگترا زبون آدمیزاد حالیشون نمیشه؟ هان؟ بابا میره تو اون یکی اتاق که شاید لباسی عوض کنه! مامانم با همون سروصدا و بالاپایین پریدن دنبالش میره! منو دوباره تنها میذارن!.......این دور و بر هم که..... این چیه؟؟...... اگه دستمو از لای نردهخوب دراز کنم شاید..........آخی....گرفتمش! دیروز خودم دیدم که مامان داشت باهاش پارچههارو میچید! بذا امتحانش کنم باید اینجاشو...........
سلام!
یه تعدادی از دوستان اعلام کردن! یه تعدادی هم لابد دوست داشتن بدونن یه تعدادی هم احتمال میدم که میدونستن :) که این بچهه کیه؟ هان؟
این داستان بر پایه اتفاقات کاملا تخیلی توسط حقیر تهیه و تنظیم شده و هیچ مبنا و مدرک علمی دال بر اینکه این بچهه کی بود در دست محققین علم باستانشناسی نبوده و نیست!
فقط یه قضیه واقعی هست که مربوط به خود حاجیپ.نونه! در عنفوان شیشماهگیشون :) اونو که بگم خیلیا میگن آه خودشه! گرفتیمش! :)
بزرگترا روایت میکنن که بنده هذاهذا همین طفل معصوم خودمون! در همین سن و سالها، یه بار که چشم خانوم والده رو پاییده بودم، رفتم کلیه شیرهای خشک موجود در منطقه رو همون وسط خالی کردهم بعد هرچی که دسمال کاغذی هم اون دور و برا بوده با اینا مخلوط کردم و گلاب به روی همگی، روی همهشون جیش کردم!!! :)))) وقتی که به داد مجموعه رسیده بود گروه امداد و نجات، کار از کارگذشته و نبرد مغلوبه شده بود!!! خیلی هم خودتون شیطون بودین!! :))
حله؟؟؟
قربونتون!
پ.نونمظلوم(نما)!


