X
تبلیغات
رایتل

یادداشت

5 مرداد 1394 ساعت 02:59 ق.ظ


یادم باشد گوشه دفتر خاطراتم بنویسم برای کسی که زخم روان خورده، زخم زبان تیر خلاص است.


یادم باشد زندگی جوی گلالوده ایست که باید دل به دریا بزنی، خود و دیگران را آلوده اش کنی تا ماندگار باشی. دست روی دست بگذاری سر تا پایت را گِل میگیرند و با ظاهری آراسته تحقیرت میکنند. قاعده بازی را اگر ندانی بدا به روزگارت. 


یادم باشد چشم همدلی نداشته باشم حتی از.....همدل.


یادم باشد خر سیاه و راه آسیا امن است. ماجراجویی چرا. 


یادم باشد رودخانه های متلاطم جای ماهی طلایی نیست. غرق میشود.


یادم باشد کسی که هیچوقت...... برای تو چرا؟ 


یادم باشد خود کرده را تدبیر نیست. بچش....





del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

غار تنهایی من

5 مرداد 1394 ساعت 02:25 ق.ظ

سلام غار تنهایی من


سلام غار نشین هایی که هر از گاهی اینجا سرک میکشین


سلام نشیمن دلنشین


سلام کاناپه جلو تلویزیون


سلام روزنامه های پخش و پلای روی میز


سلام اتاق خالی از گرگ


اینجا بوی خاطرات رو میده


چرا نمیام اینجا؟ جای به این آرومی و قشنگی


کاش همت کنم یه دستی به سر و روی خاک گرفته اینجا بکشم و هر از گاهی برای آرامش گرفتن یه سری بکشم توش. 


خیلی خوشحال میشم و دلم میگیره که دوستانی دارم که میان سر میزنن و من نیستم که جواب بدم


خیلی خوبه☺ یه خونه واقعی


فعلاً تا همینجا


ارادتمند پ.نون


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

پرنده

21 مهر 1392 ساعت 01:05 ق.ظ


پر که میکشی پشت سرتو نگاه کنی باختی


برو...... فقط برو مستقیم........


آدم همیشه به جایی که بوده دلبستگیهایی داره ولو زندان باشه.


پا سست مکن !




پ.نون: دیروز برای گرگ اس ام اس دادم. توقع بیجاییه که جواب بده اما دلیوریش اومد. خدا رو شکر گوشیش روشنه.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

مدینه فاضله

16 مهر 1392 ساعت 01:10 ب.ظ


آدمیزاده دیگه


یه وقت دیدی بودش با بایدها و شایدهاش غریب شد...


یه وقت میبینی باهاشون قهر کرد. نزدیکن ولی پشتشون به همه!!


یه وقتم میبینی زده هرچی باید و شاید و لابد و اگر رو با هم ترکونده خیر سرش! گوششم بدهکار نیست. دوتا پاشو کرده تو یه بتوچه مرغشم یه پا داره!


حرف مرغ یک پا شد، یادم اومد چند روزها دوتا مرغ خریدم و به شاگرد مرغ فروش گفتم قطعه قطعش کنه. وقتی رفتم خونه دیدم یکی از مرغها یه پا داره! گمونم یارو بایدهاشو با همون تیغ گردون بریده!! به قیافشم نمیومدها! اما این روزا هر کسی یه جوری سر این حشو و زوائدو شیره میماله و کار خودشو رواج میده.


کلا چه عرض کنم.


ارادتمند پ. نون

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

هه :) سلام!!

9 مهر 1392 ساعت 12:36 ب.ظ


دیروز پریروزها شایدم دیشب پریشبها نمیدونم برای چی و چطوری یهو دلم برای بابونه و دوستان تنگ شد. برای گرگ، برای همنوشت، برای داستانها و چرت و پرتهام از شما چه پنهون مدتیه که تو گلوم قلمبه شده همه مزخرفاتم. اونقدر که با موبایل و جی‌پی‌آراس به هزار مکافات اومدم اینجا. شروع کردم به خوندن پستها یکی دوتا ده تا بیستتا خیلی‌تا! بعد افتادم توی نظرات از این پست به اون پست. اونقدر فاصله گرفتم که باید فکر می‌کردم و یادم میاوردم که چی به چی بود! پیریه دیگه ؛)


اما بعد از این مقدمه حماسی و شورانگیز عرض می‌کنم که آدم وقتی بادش در رفت میشه عین این بادکنکایی که از دیشب موندن. دیدی چطوری دیگه اون پوست براق و گل‌انداخته رو ندارن و اگه بچلونیشون از لای انگشتهای آدم قلمبه قلمبه می‌زنن بیرون؟ آدمم عین بادکنکه! یا شایدم بادکنک عین آدمه نمی‌دونم یکیش.


وقتی جوونه و شادابه، خوشگله تر و تازست پرتحرک و پرجنب و جوشه شوتش کنی می‌پره این‌ور اون‌ور، همه بهش توجه می‌کنن خلاصه از اینا. اما وقتی سنش بالا رفت کم‌کم شادابی و تحرکش کم میشه. حساسیتها و  سر و صدا و جوش و جلاش کم می‌شه. جیغ و ویغ و های و هوش هم به همچنین. شوتشم بکنی میفته همین پیش پات.


حالا کدوم بهتره کدوم بدتر؟ خوب عین هر این و اونی توی دنیا یه چیزایی از این و یه چیزایی از اون دیگه. اون بادکنک نوه باحال و تیز و بزه اما یه خورده فشارش بدی با یه صدای بلندی می‌ترکه و هیچی ازش نمی‌مونه اما بادکنک باد در رفته اصلا بگیر تو مشتت لهش کن حتی تا یه حدودی می‌تونی گازش بگیری هی زیر دست و پات خودشو با فشارها انطباق می‌ده اینجاشو فشار بدی اونجاش می‌زنه بیرون بالاخره یه جوری با شرایط کنار میاد.


آدمم عینا بادکنک یا بادکنک آدم. حالا! تو جوونی پر از هیجان و انرژیه پر از شور و شوق اما وقتی فشار حالا روحی جسمی هرچی از حد تحملش گذشت می‌پکه! بنگ! می‌شه یه تیکه لاستیک سوراخ. اما آدم که جا افتاد قشنگ روغن ول‌داد بادهای اضافیش در رفت، اون جوش و جلاها به نظرش خیلی عجیب میاد. فشار روش بیاد اومده دیگه. یه خورده مقاومت می‌کنه زورش نرسید از لای انگشتای فشاره گوشه‌هاش می‌زنه بیرون همونقدر که نپکه.


مخلص کلوم الآن ما روغن ول‌دادیم همچین دست به هم و نه! بدم نیستیم من حیث المجموع!


شماها چطورین؟ شمایی که اونقدر بامعرفتین که هر از گاهی سری به این گوشه خاک‌گرفته و جاتره بچه نیست می‌زنین؟


خلاصه که ارادتمندیم


پ.نون


پ.نون: راستی اول آدم درست شده یا بادکنک؟ آخرشم نفهمیدیم این مثل اونه یا برعکش p:





del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

بازگشت؟ نمی‌دونم

9 مرداد 1391 ساعت 06:21 ب.ظ


سلام


عذر تأخیر بسیار


اینهمه مدت نبودم دلیلش بیشتر این بود که نبودم بقیشم مال اینه که خیلی چیزها برام رنگش عوض شده. 


این روزها ایمیلهام رو چک نمی‌کنم. برای کسی ایمیل نمی‌زنم. توی نت سرچ نمی‌کنم. کاری نمی‌کنم. حالم بد نیست اما انگیزه و رنگ خیلی چیزها برام نزدیک به صفر شده. علاقه و احترام دوستان سر جاش به قوت خود باقیه اما حس حرکت دیگه نیست.


سعی می‌کنم کم کم با نت آشتی کنم. تا چه از دستم برآید.


عادتهای آدمها چقدر می‌تونه عوض شه. چقدر...


هیچوقت شده یه سنگ سنگین زمخت بدقواره رو با طناب به دنبال خودت بکشی؟ وزنشم حدود صد و نود و هشت کیلو باشه اقلا!


قول داده بودم غرغر نکنم. اینم غرغر نیست آنچنان وصف‌الحاله تقریبا :)


ارادتمند دوستانی که هنوز گهگداری اینورا سری می‌زنن و نمی‌زنن

                        

                                                                                        پ.نون



del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

تدریج

16 خرداد 1391 ساعت 02:49 ب.ظ


 حس قطعه‌ای یخ در لیوانی روی میز تنهایی....


قطره‌قطره حجم بودنت می‌کاهد بی‌بازگشت                         .



del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

مردود

12 خرداد 1391 ساعت 06:40 ب.ظ


نفسی در عمق سینه گمشده پشت هزار اما و اگر. 


عمری که گذشت.


راستی چطور می‌توان در نقطه‌چینهای زندگی کلمات مناسبی گذاشت؟ نمره کم آورده‌ام :(



del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

جذبه ادبیات - خالی‌بندی

6 خرداد 1391 ساعت 09:02 ب.ظ



دوست آنست که گر دوست پسندد بپسندد

کــه کـشد محنــت فــرقت نـکشد آه جــدایی


گـــر بخوانندش و گـــر از سـر راهش برمانند

بــکند طاعت و هرگز نـــکند چــون و چــرایی


نتوان خواستن از ماه جهان‌تاب که این‌شب

نــکنی شهــر مــنور کـه تــو در خــانه مایی


کشتن شمع چه حاصل نشود خواسته واصل

شمع را نیست بدان‌خانه که یاراست ضیایی


چـــو بدانستی از اول کـــه جـــداییش نــیاری

نوش کن نیش فراقش که نـه او راست دوایی



هه :) چند شب پیشا حدود ساعت دو سه بود انگار یهویی این ابیات از خزانه غیب بهم نازل شد بعدشم فرصت نشد کارشو تموم کنم! همینا رو براش میل زدم. حالا اگه جواب داد معلومه که هنوز سر کل‌کل داره اگرم جواب نداد که فکش اومده پایین!!


شاید یکی دو بیت دیگه بهش اضافه کردم شایدم نه!




del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

جذبه ادبیات - 6

26 اردیبهشت 1391 ساعت 06:27 ب.ظ


دیروز پریروزا توی ترافیک پشت چراغ‌قرمز باوفایی مشغول به استراحت اجباری بودم که دیدم یکی می‌زنه به شیشه پنجره شاگرد. شیشه‌رو دادم پایین که دیدم مصلح‌الدین سرشو آورد پایین می‌گه سلاااااام :) می‌گم بــــــــــــه مصلح‌جون تو کجا اینجا کجا؟ بپر بالا ببینم! درو باز می‌کنه و می‌شینه.


بهش می‌گم خوب نالوطی ول می‌کنی ما رو می‌ری دیگه، بعدشم بهونه میاری که خانوم اجازه مرخصی نمی‌دن! می‌گه کی گفتم؟؟ می‌گم پس من گفتم:  "گر پای به در می‌نهم از نقطه شیراز   ره نیست تو پیرامن من حلقه کشیده" ؟؟


لبخند یه‌وریی می‌زنه می‌گه آخـــی چه روزایی بود! بعله دیگه بعدشم که با همون به هزار بدبختی عروسی کردیم و نه، الآنم یه کوچولویی تو راه داریم.


بهش تبریک می‌گم. می‌گه ایمیلمو گرفتی؟ می‌گم نه! کی فرستادی؟ می‌گه برو بابا تو هم! کلی از خودمون شعر در کردیم تحویل نمی‌گیری! می‌گم ببخش به خدا شاید رفته تو اسپمام.   خلاصه که اون روز رو با هم ول گشتیم و نهاری زدیم و عصرشم تو یه کنگره دعوت داشت و برگشت شیراز.


شب نگاه کردم دیدم ایمیل زده این شعرو برا تو گفتم!!       آره ارواح مرحوم عمه بزرگش!!!



من ندانستم از اول که تو بی‌مهر و وفایی

عهـد نابستن از آن به که ببندی و نپایــی


دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم

باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی


ای که گفتی مرو اندر پـی خوبان زمانـــه

مـــا کجاییم در ایــن بحــر تفکر تو کجایی


پرده بردار که بیگانه خوــد این روی نبیند

تــــو بـــزرگی و در آیینه کوچــک ننمــایی


حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبــان

ایــن توانم که بیایم به محلت به گدایی


عشق‌ودرویشی‌وانگشت‌نمایی‌وملامت

همـه سهلست تحمل نکنم بار جدایی


گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم ازدل برود چون توبیایی


شمع را باید ازاین‌خانه به دربردن‌وکشتن

تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی


سعـدی آن‌نیست که هرگز زکمندت‌بگریزد

که‌بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی



در اینکه خالی بسته برا من شعر گفته شکی نیست اما لطفی که کرده برام فرستاده جای تقدیر و تشکر داره. می‌خوام یکی دو بیت جوابش بدم فکشو پهن کنم رو لنگ پهنش :))


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
   1       2       3       4       5       ...       26    >>