جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 6 شهریور 1387

 

  • امصبح: خیلی بهم خوش گذشت! چونکه مامان در پارکمو یادش رفته بود ببنده منم اومدم بیرون و تونستم یه گشتی بزنم...وای خدای من! چقدر این قوطی شیرخشکم رو دوستش دارم! تصمیم گرفتم برا خودم یه درینک باحال بسازم... خوب، مامان چیکار می‌کرد؟ یه کم از این قوطیه....اوخخخخخخ! این چرا همه‌ش ریخت کف اتاق؟ خوب زیاد اشکال نداره! حالا آب از توی این فلاسک باید اضافه بشه! اه دستم که به روی میز نمی‌رسه! خوشبختانه یه دستگیره‌ای این پایین هستش می‌کشیم. این پارچه‌هایی که روی میز پهن می‌کنن آیا خاصیت دیگه‌ای هم غیر از پایین کشیدن فلاسک آب دارن؟؟ فکر می‌کنم مامان وقتی کوچیک بوده اینو گذاشته که بتونه برا خودش ممه درست کنه! حتما مال همینه! اصلا نمی‌فهمم! این فلاسک احمق چرا اینقدر بی‌ادبانه اومد پایین؟ خیلی سروصدا راه انداخت! حالا مث اینکه چی شده؟ من شکایتشو به مامان می‌کنم! حالا می‌بینه! خوشبختانه آب توش درست پاشید همونجایی که من می‌خواستم! اگه نه همه زحماتم حروم می‌شد! مگه می‌شه این دور و بر دیگه آب پیدا کرد؟ یه کم درینکم غلیظ از کار در اومد ولی زیاد اشکال نداره! قربون یه لقمه نون زحمت‌کشی! شیرجه می‌ریــــــــم!
  • امعصر: اصلا نفهمیدم چرا مامان که برگشت تو اتاق از خودش یه صداهای بلندی در می‌آورد و تند تند این‌ور اون‌ور می‌دوید! آخه شیر خوردن من اینهمه هیجان داره مگه؟؟؟ عوضش بهم جایزه داد و بردم حموم!! آخ‌جون! حموم خیلی دوس دارم! اونوقت اومد تو اتاق و سه ساعت تمام هی رفت بیرون هی اومد تو اتاق و وسط اتاقو حموم کرد! نمی‌دونم چرا هی زیر لب غرغر کرد و بلند بلند برا من سخنرانی می‌کرد؟ من که هنوز از حرفاش چیزی نمی‌فهمم ولی به نظرم ظاهر راضیی نداره در مجموع! گل‌پسرش بزرگ شده! بلده کارای خودشو خودش بکنه! الانم دراز به دراز این کنار غش کرده! هرچی روش رژه می‌رم بیدار نمی‌شه که نمی‌شه! خودش خواست! می‌خواستم همراه خودم ببرمش گردش، اینکه خوابه خودم تنها می‌رم! کاش می‌تونستم مث مامان رو دوتا پام راه برم! کار سختیه! آدم سرش گیج می‌ره از اون بالا به زمین نگا کنه! همین چاردست‌وپا مگه چه اشکالی داره که آدم بزرگا از دستاشون استفاده نمی‌کنن؟ توش موندم! از در اتاق که بیرون می‌رم هیجانم خیلیه! تا الان این مسیرو پیاده نیومده بودم! آخ جون چه چیزای خوشمزه‌ای این زیر کمد توی راهرو پیدا می‌شه! معلوم می‌شه که خوشمزه‌س چون مورچه‌ها ریختن سرش و دارن همه‌شو برا خودشون می‌برن! دستم هم که بهش نمی‌رسه! نه! مث اینکه رسید! آخه این مامان بی‌فکر چرا خوردنیهاشو می‌ذاره زیر کمد که مورچه‌ها بیان بخورن؟ اوومممم خیلی خوبه! ولی مورچه‌هاش خوشمزه نبودن! من مورچه دوس ندارم! ماماااان! اینا چرا همه‌جام را می‌رن؟ در آشپزخونه بازه! چه خوب! همیشه دلم می‌خواست یه بار بدون فضول‌باشی یه دورکی اونجا بزنم! به‌به! چه بوهای خوبیم از اینجا میاد! روی میز چیه؟ قدم نمی‌رسه:( ببینم می‌شه برم روی این صندلیه؟ شاید اگه پامو اینجا گیر بدم....اوه سخته!.....نه شد! خوبه :) واااااااااو اینجا دیگه کجاست؟ سه تا ظرف بزرگ بلوری پر یه چیز خیلی خیلی خیــــلی اووووووووووووخ!!! ماماااااان افتادم تووووووش اووووووووووووووووه اوووووووووووووه!!!!
  • امشب: این مامان بی‌فکر اصلا منو درک نمی‌کنه!!!! عصری که از سر و صدای من اومد تو آشپزخونه اول که سرجاش خورد زمین! به جای اینکه بیاد منو از تو این چیزای چسبو و خوشمزه بکشه بیرون! بعدشم که یه صداهایی از خودش درآورد که من تاحالا نشنیده بودم! تو این آشپزخونه تازه فهمیدم صدا می‌پیچه! آدم می‌ترسه دیگه!! مامانا نباید تو آشپزخونه داد بزنن! بچه‌ها وحشت می‌کنن! ولی می‌دونین؟ مامان من خیلی مهربونه! هرکار بدی هم که بکنم بهم جایزه می‌ده! یه حموم گرم و نرم! مامانمو خیلی دوسش دارم! ولی بعد از حموم منو تو پارکم حبس کرده :( می‌خوام بیام بیرون صدتا کار دارم! نمی‌ذاره! بابا که از در اومد تو! نفهمیدم چکار کرد که مامان دوباره روشن شد! همون سروصداهایی که امروز چند بار درآورده بود دوبرابرشونو سر بابا زد! بابامم نازی! فقط اومد سر پارک من و برام شکلکای بامزه درآورد! بهش می‌گم بابایی بیا منو از اینجا بیرون ببر با هم بریم کشفیات تازه‌مو بهت نشون بدم! نمی‌فهمه که! چرا این بزرگترا زبون آدمیزاد حالیشون نمی‌شه؟ هان؟ بابا می‌ره تو اون یکی اتاق که شاید لباسی عوض کنه! مامانم با همون سروصدا و بالاپایین پریدن دنبالش می‌ره! منو دوباره تنها می‌ذارن!.......این دور و بر هم که..... این چیه؟؟...... اگه دستمو از لای نرده‌خوب دراز کنم شاید..........آخی....گرفتمش! دیروز خودم دیدم که مامان داشت باهاش پارچه‌هارو می‌چید! بذا امتحانش کنم باید اینجاشو...........

 

 

 

سلام!

 

یه تعدادی از دوستان اعلام کردن! یه تعدادی هم لابد دوست داشتن بدونن یه تعدادی هم احتمال می‌دم که می‌دونستن :) که این بچهه کیه؟ هان؟

این داستان بر پایه اتفاقات کاملا تخیلی توسط حقیر تهیه و تنظیم شده و هیچ مبنا و مدرک علمی دال بر اینکه این بچهه کی بود در دست محققین علم باستان‌شناسی نبوده و نیست!

فقط یه قضیه واقعی هست که مربوط به خود حاجی‌پ.نونه! در عنفوان شیش‌ماهگیشون :) اونو که بگم خیلیا می‌گن آه خودشه! گرفتیمش! :)

بزرگترا روایت می‌کنن که بنده هذاهذا همین طفل معصوم خودمون! در همین سن و سالها، یه بار که چشم خانوم والده رو پاییده بودم، رفتم کلیه شیرهای خشک موجود در منطقه رو همون وسط خالی کرده‌م بعد هرچی که دسمال کاغذی هم اون دور و برا بوده با اینا مخلوط کردم و گلاب به روی همگی، روی همه‌شون جیش کردم!!! :)))) وقتی که به داد مجموعه رسیده بود گروه امداد و نجات، کار از کارگذشته و نبرد مغلوبه شده بود!!! خیلی هم خودتون شیطون بودین!! :))

حله؟؟؟

                قربونتون!

                             پ.نون‌مظلوم(نما)!

 

 

سه شنبه 5 شهریور 1387

بچه‌ها، خاله‌ریزه چراغ اولو روشن کرد!! موضوع این دفعه پیشنهاد اونه!!

 

موضوع:        ضــــدحــــال!

 

 

پ.نون: این مسأله اونقدر وسیع و گسترده هست که غیر از توضیح مصداقی جور دیگه‌ای نمی‌تونم در موردش حرف بزنم.

 

ضدحال مثل: ۴سالته! کادوی تولد مامان بجای اسباب‌بازی هیجان‌انگیز، مسواک باشه که به مسواک زدن علاقمند بشی :(

          مثل: ۷سالته! چون قدت کوتاهه باید بشینی جلو کنار یه بچه موش فین‌فینی!!

          مثل: ۱۲سالته! شیش‌ماه زر زدی و عز و چز کردی بابات برات اسکیت بخره، عدل همون روز که بابا قبول می‌کنه پسر همسایه از رو اسکیت به مخ می‌ره تو شیشه پنجره!

          مثل: ۱۷سالته! یه تی‌شرت سفید یخچالی توپ گرفتی با کفش کتونیهای سفیدت مسیرتو یه جوری تنظیم می‌کنی که به موقع از جلو مدرسه‌شون ردشی، همون موقع باباهه اون ور خیابون ترمز می‌کنه جلو روی اون و بقیه همکلاسیاش داد می‌زنه کره‌بز! این وقت روز اینجا چیکار می‌کنی؟ بدو برو دم مغازه! حسن دست‌تنهاست!!!

          مثل: ۲۴سالته! بعد یه‌سال چکنم‌چکنم بالاخره دلو یک‌دل می‌کنی که بری بهش پیشنهاد ازدواج بدی، به نظر اونم ناراضی نمیاد. کلاساشم نشون کردی می‌دونی امروز هست! تر و تمیز، اطوکشیده، عطر و اودکلن زده، پامی‌شی  می‌ری دانشگاه، جعبه شیرینیو دست یکی از همکلاسیاش می‌بینی. دلت می‌ریزه. سؤال که می‌کنی می‌بینی که بعله...

          مثل: ۲۸سالته! دوتا بلیت سینما گرفتی به نامزدتم زنگ زدی با هزار جور ناز خریدن و تملق، برنامه امشبشو کنسل کردی که همرات بیاد سینما و شام، مامانه زنگ می‌زنه می‌گه قربونت برم! شنیدم داری می‌ری سینما، این پرویز و پروانه گناه دارن! فدات شم! اونا رم ببر! ده روزه که دارن التماس می‌کنن یکی ببردشون هیشکی راضی نشده! ماشینت که جا داره!

          مثل: ۳۷سالته! کلی با دوستای خونوادگیت هماهنگ کردین سالگرد ازدواجتون خانومو سورپریزش کنین! کلی میوه، شیرینی، کیک و کادو تهیه می‌کنین، به یه رستوران توپ شام سفارش می‌دین. همه تو خونه سنگر می‌گیرین. شب، اون ساعتی که خانوم باید از سر کار بیاد و سورپریز شه، موبایلت زنگ می‌خوره، خانوم می‌گه عزیزم ببخش یادم رفت خبرت کنم. امشب سودابه، یکی از همکارام سور ماشینشو داده، من بیرون شام می‌خورم! فک کنم تو یخچال یه چیزی از دیشب مونده باشه!!!

 

بازم بگم؟؟!! نه گناه دارین طفلکیا!!

         

 

نیلوفر: ۱۹ سالته با یه دنیای آرزو وارد دانشگاه میشی به امید اینکه با یه مشت آدم فرهیخته مواجه شی بعد می ری می بینی یه مشت عمله اکله کنارت نشستن .

 

 

مرجان: ۱۸ سالته ، دیگه بزرگ شدی شخصیتی داری واسه خودت حرمتی داری ، توی فصل زمستون ، سر جلسه امتحان به فین فین کردن میافتی آب بینیت شُر و شُر میریزه دستمال کاغذی هم باهات نیست :(((((


 

قزن‌قلفی: از این ضد حال بدتر چیه که چشم باز کنی و ببینی که تو ایران به دنیا اومدی و یه عمری مجبور ی به هزارتا چیز که قبلنا داشتی و داشتنــــــــــــــــــد بنازی ولی الان هشت هنر و فرهنگت گروی نه تمدن و اقتصادت باشه ؟ ها ها ها از این بدتر هم میتونی چیزی ضد حال باشه ؟

 

 

نگین: ضدحال یعنی صبح سرت رو از زیر پتو میاری بیرون میبینی یه سگ کوچولو که مال یکی از همراهیاته زل زده تو چشمات و داره نگات میکنه !!

 

 

ب.ا.: ضد حال..........
وقتی بهش می گی دوسش داری و دلت براش تنگ شده قیافه ی آدم گنده ها رو به خودش بگیره و شروع کنه نصیحت کردنت که این حرفا کلا از بیخ برای جمیع بچه های خوب مضر هستن و یک بچه ی خوب  اصولا باید کارهای نیک و پیش آهنگی بکنه شب زود بخوابه قبل از خواب جیش و مسواکش رو یادش نره و ماهی یه دفعه روغن ماهی بخوره و و و .....

بعد هم بزنه پس کلت و بگه دیگه از این حرفا نزن !

 

 

سعیدهدایتی: دروغ شنیدن        مثل این جمله که دوستت دارم بزرگترین ضد حال عالمه.کره خر مگه مجبوری دروغ بگی؟(مخاطب خاص داره الحمدالله ما همه راستگوییم)

 

 

نهال: یعنی کل اسبابهای خونه رو جمع کنی وبچپوی توی کارتن ویهویی معلوم بشه اسباب کشی بیست روزه دیگه اس !

 

 

اینموریکس: ضد حال یعنی اینکه توی زندگیت گل دقیقه ۹۰ بخوری و بعدش داور سوت پایان رو بزنه و تو بمونی و گل خورده و تلاش بیحاصل...

 

 

فاطمه: ضد حال یعنی بری تو یه وبلاگ تا بخوای نظر بدی برق بره :)) برق رفت!!

 

 

پ.نون: یعنی چارسال دادار دودور بشنوی، یه ماه خودتو دخیل ببندی به گوشه تی‌وی و اینترنت، بعدشم آخرسر بهت بگن یک‌وبیست‌وپنج‌صدم مدال شده سهمیه همه‌تون همراه! یعنی به عبارتی یک‌وهفتادوهشت‌صدم در ده به توان منهای هشت مدال به ازای هر ایرانی!!!!!!

مال من می‌شه اینقدر:  0.0000000178 تا مدال طلای المپیک!!! البته اینجوری بخوایم حساب کنیم چینیا خیلی ضدحال بزرگتری خوردن با اینهمه مدال!! :)

 

 

خاله‌ریزه: ضد حال واسه من اونم الان اینه که بعد از اینکه کلاس تابستونیم تموم شد و از مطب مرخصی گرفتم و پولامو واسه مسافرت رفتن دسته کردن متوجه بشم ترممون از ۲۳شهریور شروع میشه خداییش ضد حال تر از اینم میشه.

 


 


(نوشته شما رو در مورد این موضوع به اسم خودتون اینجا اضافه می‌کنم)

(توضیحات مربوطه رو تو پست هم‌نوشت - شروع بخوانید)

 

دوشنبه 4 شهریور 1387

 

پ.ن-2-!!!!! آخه آدم عاقل پ.نونشو می‌ذاره این بالا؟ خوب! ما می‌ذاریم! مگه قراره همه کارای آدم مث آدم باشه؟ هان؟ کجای کاتالوگش نوشته؟ یکی بهم بگه!! :)

 

پ.ن.3- حالا من از این کارم یه نیتی داشتم! ;) می‌خواستم پ.نونامو عین اونای دیگه ته‌ته بنویسم بعد دیدم مطلب انقد دراز شده که شاید بعضیا حوصله نکنن تا تهشو بخونن!!! با خودم فکر کردم چی می‌شه یه ساختارشکنی هم ما بکنیم؟ اومدم اینجا نوشتمش! چرا؟ چون دقیقا سؤالم در همین مورد بود! دوستان! هرکی حالشو نداره مطلب به این بلندی بخونه دستش بالا! من بعضی وقتا از دستم در می‌ره آی می‌نویسم! آی می‌نویسم بعد می‌بینم مثنوی هفتادمن‌کاغذ شد! حالا خر بیار پست جمع کن! خیلی وقتام مطالبمو دوس دارم حیفم میاد کمش کنم! الان دلم می‌خواد اونایی که میان می‌خونن بهم بگن یه مطلبی مث این که درااااااااااااااااااااااااااز شده! چند درصد حالشو ندارن بخوننش؟ خبرم می‌کنین لطفا؟

ممنونم! :)

 

 

سلام.

 

بچه‌ها وبلاگم خیلی یه‌تیغه سیاحتی زیارتی نشده؟ به نظر خودم که شده! برا همین هم یهو همه‌چی کات! چند روز دیگه که فرصت کردم از تو موبایلم عکس و فیلما رو دانلود کنم تو کامپیوتر، یه پست سیاحتی عکسی می‌ذارم چون قول دادم. خوبه؟

 

اینجا می‌خوام در یه مورد نیمه مربوط صحبت کنم. یه بحث نوعی‌نگاهانه!

 

چقدر مهمه که آدم به قضایای اطرافش با چه احساسی نگاه کنه و چی ببینه یا بشنوه! خیلی مهمه. مثلا چند نفر یه‌جا نشستن کسی چیزی می‌گه همه هم حرف طرفو می‌شنون. اما اونی که دوستشه یه برداشتی داره کسی که با طرف خورده‌حساب داره یه جور و اونی که چشم دیدنشو نداره یه جور دیگه‌تری!! درحالی که گوینده طفلک یه دونه قصد بیشتر نداشته! که شاید هیچکدوم از اینها نباشه!

 

توی این سفری که ما رفتیم من خیلی به این قضیه فکر می‌کردم. حالا این سفرهای توری زیارتی رو حتما همه نمونه‌هاییش رو تجربه کردن یا می‌کنن. خوب یه جمعیت سی چل پنجاه صد نفریی همه با هم یه شرایط کم‌وبیش یکسان رو تجربه می‌کنن. توی این جمعیت بالاخره افراد با هم یا آشنا هستن یا خواهی نخواهی آشنا می‌شن. همیشه هم برنامه‌هایی هست که باید این جمعیت اجرا کنن دیگه! حالا یا باید برن از یه جای تاریخی بازدید کنن یا توی یه رستورانی غذایی بخورن، پاساژی برن، چه می‌دونم از این کارایی که تو سفرا می‌کنن دیگه! بعد برمی‌گردن سر خونه‌زندگیشون تو هتل یا هرجایی که هستن شب که دورهم جمع می‌شن هرکی نظر خودشو اعلام می‌کنه و سعی داره این احساسو به اونای دیگه تلقین هم بکنه!

 

من اینجاها گوشم تیز می‌شه که هرکی چی می‌گه و چه برداشتی داشته. خیلی جالبه که آدم اظهارنظرهای کاملا متناقضی می‌شنوه. مثلا همه با هم سوار یه اتوبوس شدن رفتن فلان‌جا رو دیدن و اومدن. خوب؟

 

یکی می‌گه: کشتنمون! تلف شدیم! این اتوبوس که شیشه‌ش باز نمی‌شد، از گرما آب‌پزمون کردن. صد رحمت به دیگ زودپز! حالا کجا می‌خواست ببرتمون! کاش شیش‌کیلومتر پایینتر پیاده‌مون نکرده بود اقلا! این‌کوچه‌های پر گل و شل بوگندو! یه مغازه به درد بخوری هم که وسط راه نبود اقلا دلمون خوش باشه! منو بکشی هم دیگه نمی‌رم اونجا!! ایششش...

 

اون یکی می‌گه: جای خاصی نبود که! مث اونجاهای دیگه. بدک نبود. یه ریزه هوا گرم بود یه خورده هم پیاده‌روی داشت. اما به یه بار دیدنش می‌ارزید. اقلا می‌تونیم بعدا بگیم اینجا رو هم دیدیم!

 

نفر سوم می‌گه: بابا توووپ بود! چه فضایی چه وضعی! به نسبت اونجایی که می‌خواستن ببرنمون فرودگاه که نبود می‌بایست با یه چیزی می‌رسیدیم اونجا باز خدا خیرشون بده یه اتوبوسی تا نزدیکاش می‌رفت! اتوبوس راحتی که قرار نباشه همه راهو تو گرما پیاده بریم! ولی خیلی می‌ارزید! من که هرسال میام! اصلا از کوچه خیابوناش آدم یاد همون دوره‌های قدیمی می‌افته یه جوری ته دلش می‌لرزه! هرچی پول دادیم زنده شد!

 

 

یه نمونه دیگه یکی از روبرو میاد، یه نگاهی به جمع می‌کنه و می‌گه سلام و رد می‌شه. خوب؟ این جمع که کار نداریم پسرن یا دختر!! کجا وایسادن هرکی تو دلش یه فکر و برداشتی داره...

 

اولی: اینو! چه خودشو گرفته! انگار از ته فیل افتاده! به نظرش کامبیز آرنولد ایناست! چه لباس املیی هم می‌پوشه فک کرده از لای مد سامر2008 لیز خورده بیرون!

 

دومی:این کامبیز هم پسر بدی نیست. حالا یه خورده خنگول هست ولی می‌شه یه بعد از ظهر باهاش رفت بیرون! فقط کاش با دهن باز آدامس نمی‌جوید! بدم میاد!

 

سومی: کامی خیلی بچه افتاده‌ایه! چقدم چش پاکه! طفلک روش نشد از کنار ما که رد می‌شه سرشو بالا کنه! مامانشم خیلی خانوم با شخصیتیه. این مدل لباسش جالبه! دیشب پریشبا تو یه فیلم مثشو دیده بودم! بابا مد روز!!

 

 

این سناریویی بود که من همینجور الکی الکی فک کردم که می‌شه که بشه! ولی واقعا (به قول بچه‌ها واقعنی!!) به طور روزمره این اتفاق داره می‌افته!

 

یادتونه تو یه بحث در مورد دنیای مجازی و شخصیتای مجازی افراد می‌گفتم که شخصیت هرکس ترکیبیه از فرستنده و گیرنده؟ یعنی شخصیتی که اون طرف ابراز می‌کنه و برداشتی که این طرف گیرنده برا اون طرف تو ذهن خودش می‌سازه؟ گفتم دیگه!

الان می‌خوام بگم تو دنیای فیزیکی جاری هم همین قاعده ادامه داره! یعنی هرکی هرطور که هست، هست! ولی پیش آدمای مختلف شخصیته می‌تونه 180درجه مختلف باشه.

 

هیچوقت فکر کردین آدمای توی زندون، اونایی که آدم کشتن چه می‌دونم دزدی کردن، کلاه‌برداری کردن و اینا برای پدرمادرشون یا زن و بچه‌هاشون چه شخصیتی دارن؟ آیا از نظر اونام این آدما یه انگل جامعه، یه تفاله، یا هرچیز پست دیگه‌این؟ اصلا نمی‌خوام از این افراد دفاع کنم. می‌خوام بگم همین شخصیت ممکنه از دید یه کسایی خیلیم آدم خوبی قلمداد بشه و کاراش یه جوری توجیه و دلایلی پیدا کنه.

 

از اون طرف شخصیتهای محبوب جامعه ممکنه تو زندگی خصوصیشون خیلی هم آدمای خودخواه و غیرقابل تحملی باشن! کما اینکه...

 

یه نمونه مشخص و واضح دونفر هستن که با هم ازدواج می‌کنن! اول زندگی بهترین، عشق، عسل، چه و فلان و بهمان! بعد سه ماه،‌ البته بعضا! نکبت، ایکبیری، این یارو، چه و فلان و بهمان! بابا طرف که همونه! هیچکس هم نمی‌تونه تو سه ماه اینقدر تغییر شخصیت بده! اما تلقیها و برداشتها و جبهه‌ای که هرکس در مقابل حرکات طرف مقابل می‌گیره، فیلترایی درست می‌کنه که تصویر اون یکی رو می‌تونه اینهمه عوض کنه!

 

 

یه خاطره تعریف کنم؟ هزار و شونصد سال پیش! وقتی ابوالفضل پورعرب یه پسر جوون خوش‌تیپ بود و نیکی کریمی یه دختربچه تقریبا! در منتهای جوونی و شادابی، شاید برای اولین بار تو یه فیلم بازی کردن یا اولین فیلمی که معروف شدن! قبلش که ما نمی‌شناختیمشون. فیلمی بود به اسم "عروس".

 

یه فیلم انقلابی بود در روزگار خودش. اول دوران اوج طلایی سینمای ایران که خیلی خیلی حسرت اون دوره‌رو می‌خورم. الان فیلما دیگه... چی بگم؟ اشک آدمو در میارن!

 

این فیلمم فیلم بدی نبود که فیلم خوبی هم بود. یه صحنه جذابش وقتی بود که پسره به شدت ناراحت و بغض‌آلود پشت ماشین تو ترافیک منتظر حرکت بود و داشت از غصه منفجر می‌شد، تو ماشین جلویی یه دختربچه سه‌چارساله پشت شیشه اینو نگا می‌کرد و از یارو خوشش اومده بود. بعد برا اینکه یارو رو بخندونه براش شکلک در می‌آورد! این پسره (ابوالفضل) هم داشت دختره‌رو نگاه می‌کرد و ضمنا یاد بدبختی خودش هم بود! عملا مستأصل بود و به آخر خط رسیده بود. اما این ادا و اطوارای دختره می‌خندوندش. یه چش گریه می‌کرد یه چش می‌خندید. آدم نمی‌فهمید داره به اداهای دختره می‌خنده یا به بخت گند خودش! خلاصه که این صحنه چند ثانیه‌ای یه نقطه اوج فیلم بود. تا اینجاشو خوب؟ خوب!

 

حالا من وقتی این فیلمو می‌دیدم نمی‌دونم دلم از کجا پر بود؟ شاکی بودم خلاصه! وقتی به این صحنه‌ش رسیدم پیش خودم می‌گفتم چه صحنه الکیی! چه بازی لوس و بی‌نمک و تصنعیی! چه فیلم بیخودی! چه و چه و چه!!

 

بیرون که اومدیم بچه‌ها همه می‌گفتن فیلم قشنگ بود بخصوص این صحنه‌ش خیلی تأثیرگذار و زیبا کار شده بود. اونجا که من خیلی محکم گردن گرفتم که نه خیر! نه تنها مزخرف بود بلکه اینجاش که کلی هم آبکی و فیلم‌فارسی شده بود! اونوقتا من کلی برا خودم منتقد سینمایی بودم و کلیه فیلمای ایران و جهان از نوار نقاله من باید می‌گذشت!! اما بعد از چند روز که حالم بهتر شده بود و به حرفای بچه‌ها فکر کردم به خودم گفتم باید یه بار دیگه فیلمو ببینم اما اینبار با عینک خوش‌بینی! یه بار یادم نیست تنها یا با یه عده دیگه رفتیمش. دیدم که چی؟ که نه! که فیلم خوبیه! که بازیاش هم به دل می‌شینه! نیکی خانوم با تموم ناشی‌گری و بی‌تجربگیش، یه جورایی بی‌آلایش و  نجیب بود. آقا ابوالفضل هم با توجه به جوونیش قابل قبول ظاهر شده بود. مخصوصا فیلم‌نامه و اون صحنه هم عالی بود! عجب!!!

 

یعنی جبهه‌ و گاردی که آدم از قبل خودش رو برای برخورد با قضایا حالا در این مورد فیلم عروس، آدم می‌گیره می‌تونه نتیجه رو کامل عوض کنه! و می‌کنه!

 

 

می‌دونین چی می‌خوام بعد اینهمه داستان بگم؟ می‌خوام بگم قضاوت خیلی مشکله! خیلی!

 

قضاوت در مورد شخصیت افراد، در مورد منظوری که هرکس از عبارات و گفته‌هاش داره، در مورد نظری که افراد تو دلشون نسبت به ما دارن، در مورد هر چیزی که آدم پیش خودش قضاوت می‌کنه عموما خطاست! ای بسا سالها از کسی دلخوری و رنجشی داشته باشیم که ریشه‌ش تو همین قضیه خوابیده باشه.

 

یه راه حل هم براش دارم! رک باشیم! رک یعنی خیلی رک! مثلا هیچکس تا حالا شده بیاد به دوستش بگه که ببین فلانی! من از این حرفی که تو الان زدی به نظرم اومده که از دست من یه جورایی شاکی هستی! داستان چیه؟ حالمو نداری؟ یا من یه کار بدی کردم که ناراحت شدی؟ اینجا جواب طرف هرچی که باشه قضایا رو روشن می‌کنه! اقلا بهتر می‌کنه!

 

 

خوب من برم! سر و کله‌تون رو درد آوردم!

 

یه مدت از این بازیا در نیاورده بودم یه خورده ورزش کردم استخونام باز شد!!

 

مستشکرم که تحمل کردین

 

قربان همگی

                          پ.نون

 

 

پ.ن.1- چیه؟ چشات خوابالو شد؟ زیادی روده‌درازی کردم؟ :) خوب زودتر می‌گفتی!

 





شنبه 2 شهریور 1387

 

سلاااااام!

 

من اومدم! خسته و کوفته و راضی!

 

یه 10 ساعت، یه 2 ساعت، یه 22 ساعت اتوبوس سواری با فواصل کوتاه استراحت، حسابی اعضا و جوارح آدمو تو میکسر تغییر دکوراسین می‌ده نه؟

 

بذارین یه نفسی چاق کنم میام خدمتتون!

 

فعلا که با مخ باید خودمو به اولین رختخواب معرفی کنم! شب خوش! 

 

 

قربون همگی درد نکنه!

          

                                    پ.نون

 

پ.ن.اول- خیلی وقته که به خونه هیچکدومتون نیومدم الانم نفسشو ندارم که بیام. میام! دلخور نشین پلیز! درک کنین تورو خدا! :)

 

پ.ن.دوم- دوستمون خاله‌ریزه یه هم‌نوشت پیشنهاد کرده ده روز پیشا! چون نبودم نمی‌تونستم پشتیبانی کنم گذاشتم برا همین روزا! اونم به چشم! ضمنا اونای دیگه هم یالا در خدمتیم!

 


چهارشنبه 30 مرداد 1387
خیلى خیلى خیلى خیلى! باور کن! آخه چرا این قدر؟؟!! راستى چرا؟
سه شنبه 29 مرداد 1387
حرماى عراق فرمول ثابتى دارن ، یه مربع اصلى، دور تا دور ساختمانهاى جنبى، صحن اصلى که طبیعتا اونم مربعى شکله و وسط خود ساختمان حرمه داخل هم تقریبا یک قانون رعایت شده، یک راه رو دورى هست که توش طبعا راه مىرن!! و نماز مىخونن و ضریح وسط زیر گنبد قرار مىگیره. خدا قسمت همه بکنه:)
یکشنبه 27 مرداد 1387
سلام. عیدت مبارک! خوش باشى. اینجا مراسم جشن، قیامت بود! بذار پام به یه اینترنت سفتى برسه! عکس مىذارم و فیلم ببینى چه مىکنن این بچه هاى باحال!
جمعه 25 مرداد 1387
اینجا آدماى خیلى خوبى داره. بخصوص وقتى به فاصله نزدیکى با سعودیا مقایسه بشن. دیدى اگه یه چیز خیلى تلخ و بدمزه بخورى آب خالى هم شیرینه بعدش؟ ولى انصافا معدلشون از ما تو نجابت بالاتره:) دیروز بالاخره اینترنت رو سیم کارتم سوار کردم! امیدوارم زودبه زودتر بتونم بیام پیشتون.
سه شنبه 22 مرداد 1387
از صبح ساعت 30 : 9 تو اتوبوسیم! هوا خوب! همه قبراغ و سر حال! میوه و آجیل دور مىگرده . تا مرز... هنوز کو تا مرز!
دوشنبه 21 مرداد 1387

 

سلام.

 

الان که قضیه قطعی شده می‌تونم براتون تعریف کنم! ای خدا! باور نمی‌کنم! سابقه نداشته! خدا کنه که ادامه هم پیدا کنه! یعنی می‌شه؟؟!! تا اینجاش که شده! خدا کنه یهو بیدار نشم ببینم همه‌ش خواب بوده!! آخه من که اینهمه خوب نیستم! چی شد پس؟

 

چیه؟ خفه‌تون کردم بس دست‌دست کردم نمی‌گم چه خبره؟!؟!  :)

 

آخه انگار خواب و خیال می‌مونه! یه وقتی اگه یکی بهم می‌گفت همچین برنامه‌ای داری فکر می‌کردم داستان تعریف می‌کنن برام! مث قصه‌های شاه پریون که برا بچه‌ها می‌گن که خوب بخوابن! مث حرفای دل‌خوش کنکی که مامان‌بزرگا برا نوه‌هاشون تعریف می‌کنن که یه دقه ساکت بشینن از سر و کول هم بالا نرن! مث هرچیز خوب ظاهرا دست نیافتنیه دیگه!!

 

:)) خوشم میاد اذیت کنم! آخه یه جورایی ذوق‌مرگ شدم می‌خوام ذره‌ذره مزمزه‌ش کنم :)

 

خدایا شکرت! قضیه اینه که اواخر سال گذشته ما اسم نوشته بودیم. بعد شلوغ شد. شری شد شوری شد خبرای ناخوشی شد همه‌چی منتفی شد. داستان گذشت و قضیه به فراموشی سپرده شد. ما هم گفتیم خدا نخواسته که بشه زورکی که نمی‌شه آدم یه کاری رو بکنه! باشه هرقدر خوب! خلاصه عید شد. ماهم رفتیم مشهد! بعد یه بار دیگه مأموریتی رفتم! خدایا متشکرم! بعدم که چی؟ اسم عمره‌مون در اومد و نوبتمون شد و طلبیده شدیم و رفتیم و خوش‌گذشت و خدایا متشکرم! خیلی خونه خوشگلی داری! باهاش دوست شدم دلم هم از همین الان براش تنگ تنگ شده! حالا هنوز از عمره برنگشته و سرجا قرار نگرفته، تعهدات شغلی هنوز روی هم تلمبار شده و دست نخورده! بابا تماس گرفتن که راستی! اون اسمی که پارسال نوشتیم نشد بریم! الان زنگ زدن که سه‌شنبه آماده باشین بریم کربلا! چی؟ همین سه‌شنبه؟ بله بجمب تو رو خدا عقبیم ها! منو می‌گین گیج و گول شدم انگار یه سطل آب یخ ریختن رو سرم! یهو کلی فیلم رو فست فوروارد همزمان برام اکران می‌شد! از یه طرف صحنه‌های سفرهای قبلی از اطراف به طرفم هجوم آورد! حرم، ضریح، شبکه‌های سیمین، گنبدهای زرین! تفت گرما، صورت گلگون، قلب تپان، چشم گریان! دستفروش و خنده، ژنراتور و سر و صدا! همه و همه ریخت رو سرم! از اون ور صورتهای عصبانی مشتریا! اونایی که بهم اعتماد کردن و کاراشونو آوردن پیشم! الانم کلی عقب افتاده برای اینکه حاج‌آقا مشرف شدن! حالام دائم دارن رو ساعتشون نگا می‌کنن که الان کارشون آماده می‌شه یا یه ساعت دیگه!

 

یه چی بگم؟ تمام این پاراگرافو یکسره نوشتم و فاصله ننداختم که قضیه با یه نگاه لو نره!!! اونایی که حوصله خوندن ندارن می‌خوان زود بفهمن چه خبره موفق نشن!! :))))

 

خلاصه که تو یه مدت خیلی کوتاه، خیلی کارا رو راه انداختم! به خیلیا جواب دادم شبا تا نصفه‌شب عین گوش حیوان صبور نوسان کردم تا بالاخره تو وقت اضافه به یه جایی رسید! البته یه کم از کارا موند که همینجا از کارفرماهای محترم عذرخواهی می‌کنم! قول می‌دم برم برا همه‌شون دعا کنم! فردا سه‌شنبه هم می‌شینیم تو اتوبوس رو به جانب حدود ایران! خدایا متشکرم!

 

حالا فهمیدین چی می‌گم؟ اصلا می‌شه مگه؟ خدا کنه خواب ندیده‌باشم! خدا کنه! حالا بذارین برم! برا شماها هم مجبورم دوباره دعا کنم! چیکار کنم؟ فردا که راه بیفتیم پس‌فردا شب شاید برسیم. پوستمون سرویس می‌شه! ولی نوش جونمون! بذا بشه! مگه چیه؟ باید بشه! خدایا متشکرم!

 

یه سیم‌کارت دارم که توش اینترنت داره! شاید بتونم با موبایل مث اون دفعه چیز بنویسم. اگه شد می‌نویسم! اگه هم نشد خوب برمی‌گردم مفصل خدمت می‌رسم! دوربینمو گذاشتم شارژ بشه عکسای خوب بگیرم براتون! خدایا متشکرم!

 

خلاصه یه بار دیگه پ.نون رو حلالش کنین! بدی خوبی دیدین ندیدین! ممنون! زود برمی‌گردم! باید از همین الان شروع کنم قدر دونستن! خدایا متشکرم! خدایا متشکرم!

 

قربون همگی. ببینین کار من نبود من قابل نبودم. خودشون خوبن به‌خدا!

 

                                                       پ.نون هیجان‌زده!

 

پ.ن.1- خدایا متشکرم!

 

پ.ن.2- راستی از همه‌تون بابت همکاری تو هم‌نوشتا خیلی ممنون! جدی بهم روحیه دادین ایـــــــــن‌هوا! انتقادی، پیشنهادی، چیزی باشه! سوژه هم بدین می‌پذیریما! :)

 


یکشنبه 20 مرداد 1387

 

موضوع : یه صبح قشنگ و خنک تو یه رختخواب راحت از خواب پاشدی می‌بینی هرچی تــا حالا زندگی کردی خـــــواب بود! همه‌رو خواب دیدی!!! یه خورده گیـــج اطرافتو نگا می‌کنی، خــودتو نگا می‌کنی، وســائلت، اتاقت، خونه‌ت، دنیای اطرافت! خوبی؟

چه خبر؟ :)

برامون تعریف کن دور و اطرافت چی می‌گذره؟؟!!

 

پ.نون - اوووفففف چه سوژه سختی! باید خیلی روش فکر کنم! تا بعد...

 

 خاله‌ریزه - راستش همچین صبحی قابل تصوره  میدونی اسمش چیه صبح سگی

راستش همچین صبحی را داشتم و تو وبلاگم یه چیزایی اون روزانوشته بودم فقط برا همچین صبحی یه پیشنهاد میکنم دوباره به رختخواب برگردید و با آرامش چشاتون رو ببندید . آخه تو خواب و رویا بودن بهتر از بیدار بودن و آواره شدنه . راستی بالا سرتا نگاه کن آسمون ابی تر از همیشه است؟! اصلا توجه کردی یه سنگ زیر سرته بیچاره آخه چه جوری شب تا صبح دووم اوردی راستی چرا رو زمین خوابیدی اون رختخواب راحت که میگفتی همینه ؟این  جا که پیاده رو ئه

 

پ.نون - چشامو بستم و حالتو تجسم کردم.... اتاق خوابم خیلی بزرگ و شیکه! یه تخت پا بلند تو اتاق هست، یه میز تحریر شیک، یه مبل سنگین و میز جلوش، یه قالیچه زرشکی، یه شومینه با یه دونه پنجره بلند رو به باغ. یه خونه خیلی بزرگ از اینایی که سر پیشخدمت دارن و تعدادی خدمتکار! حیاط بزرگ و متعلقات مربوطه که اصطبل اسب هم اون آخرش داره!!! تو حیاطشم بیشتر چمن داره و درختای بلند و سایه‌دار... خودم یه آقای میان‌سال هستم با قد نسبتا بلند و ساکت!!! فکر کنم ساکن یه کشور آروم هستم با آب و هوای نسبتا خنک و کوهستانی. سردرد اذیتم می‌کنه! همیشه یه ورق مسکن سر جیبم دارم. یه ولووی مشکی مدل سال دارم و یه ماشین کوپه کورسی. متخصص بیلیارد هستم و توش ادعام هم می‌شه! عضو یه باشگاه خیلی گرون مردونه و یه سری دوست کلاس‌بالا و متشخص اونجا دارم. راستی! یه ویلای کوهستانی هم تو دل کوه اون بالابالاها دارم که بهارا جون می‌ده با دوستا یه هفته‌ای اونجا لنگر بندازم! خیلی منظم و مرتبم و برنامه‌ریزی مدیریتیم هم بیسته!!! شتر در..... :)

 

ماهی‌خانوم - آخییییییییییییییش!
چه خواب باحالی بود!
عجب آدم خوبی بودم توی این خواب!

خدایا؟ یعنی میشه وقتی از خواب پاشدم مثل یه بقچه وا شدم(!!!)٬ مثل آدم توی خوابم ساده و مهربون باشم؟ همه رو دوست داشته باشم؟
آره؟! میشه؟!! ای ول! پس خداجون بی زحمت یه کاری بکن اون طوطی توی خوابم دوباره و توی بیداری بشه مال خودم!

آخه خیلی قشنگ بود!!
دمت گرم خداجون!
تق تق!
بیدار می شوییییییییم!!

 

نیلوفر - وقتی بیدار می شم رنگ دیوارهای اتاقم رو آبی کم رنگ می بینم ! ساکن یکی از کشورهای اروپایی هستم و وقتی پنجره رو باز می کنم یه پارک طبیعی جلو رومه ! یه آرشیتکت فعالم با یه عالمه آرزو ...... 

 

بدون‌اسم - چشمام رو از زور گشنگی مگس و بوی شاش باز می کنم . توی هند . بغل یه پیاده روی کثافت! من یه زن هندی لاغر گشنه ی بد بختم با یه ساریه کهنه و پاره و موهای دراز بافته ی چرب که 6 ماه یه بار تو رود گنگ می شورمشون!  بی کار . گشنه . بد بخت ......

عجب خواب عجیبی دیدم!!!!!!! اینا دیگه کی بودن؟؟؟؟؟؟ چه قدر من تو خواب خوشگل بودم ! عجب جنس جلبی داشتم !!! چه قدر زندگی خوبی داشتم ! خواب بود دیگه... دارم از گشنگی می میرم :((

 

قزن‌قلفی - اول از همه باید بگردم توالت فرنگی اتاق رو پیدا کنم که از نون شب هم واجبتره ! شرمنده ولی اقتضای هر زندگیه . قدیم و جدید و خواب و بیداری هم سرش نمیشه !

بعد که با فراق بال مشغولم ! چشمامو میبندم و به خواب شب پیشم فک میکنم ! و سعی میکنم از بقیش برا خودم بسازم ! ( کاری که اینروزا زیاد برام اتفاق میوفته و اینقد ناراحت میشم که چرا زود از خواب بیدار شدم قبل از اینکه اون اتفاقی که می خوام تو خواب بیوفته )

بعد از نیم ساعت که یواش یواش یادم میوفته اینا همش خواب بوده میشینم لب تخت و شروع میکنم به ؛ بیاد آوردن مشکلات روزمره زندگیم که اگه منم توی اون زندگی راحتی که تو برام تصور کردی هم بازم مشکلات نافرم دارم !!!!!!!! بعدشم دیگه هیچی دیگه . دندم نرم میشه و کم کم خوابم فراموشم میشه !
آها تقریبا نزدیکای ظهر هم میام سراغ کامپی و در کتگوری خوابهای من ؛ این خواب مزخرف و خنده دارم رو مینویسم !  
مینویسم که .......... یه حاجی بود یه گربه داشت ووووووو

 

نوشا - خوب بلند میشم یه ذره دور و برمو مینگرم ...
بعد یادم میاد که همه اینا خواب بوده .... قسمت مهربونش خواب نبوده ها (گفته باشم )
بلند میشم میرم دسشویی.... علاوه بر اون کار مسواکم میزنم ...مهربونو بیدار میکنم صبحونه میخوریم میریم سرکار ...
اگه زندگی من تا الانش  خواب بوده باشه  و چیزی غیر از این باشه پیچیدگی خاصی نداره

یه ذره که فکر میکنم اصلا دلم نمیخواد بچه باشم ... سن الانمو دوست دارم

 

نهال - وقتی پا میشم دماغم کمی از الان صاف تره !ولی بقیه ی چیزام سر جاشه ...اتاقمم همونه با یه تفاوته عمده ..اونم اینه که تمیزه و همه جا گرد گیری شده و مرتبه ....زود تمام تلاشمو میکنم که خوابمو خوب حفظ کنم تا ببینم کدوماش بد بوده که دیگه تکرارشون نکنم ....خوش اخلاق تر میشم ...
بعدش هم چون صبحه میرم کامنتای فازمترمو میچکم !

 

لیمو - تنها چیزی که می خوام وقتی از خواب بیدار شدم ببینم اینه که بابام زنده است همین چون به احتمال قوی با دیدن اون صحنه خودم از شدت ذوق زدگی سکته میکنم میافتم میمیرم خواب و بیداریم قضیه اش تموم میشه به خواب ابدی فرو میرویم.

 

فاطمه - میدونی من آرزومه که از خواب بیدار شم و ببینم که گذشته ام از بچگی تا حالا  یه خواب بوده یه خواب بد یه کابوس .. بعد بلند شم ببینم که یه زندگی خیلی زیبا و آرومی دارم ..دوست دارم آدم مهمی بشم و این قدر مثل حالا پوچ نباشم
دوست دارم ایران باشم تو  یه منطقه خوش آب و هوا تو دل طبیعت زندگی کنم ..  جالبه شما که ایرانین دوست دارین یه جا دیگه زندگی کنین .. هیچ کس از جایی که هست راضی نیست چرا؟ !!

 

یه‌نفر -ممکنه این شعر طولانی باشه و خوندنش خارج از حوصله باشه.ولی قشنگه.

خورشیدچوازفرازکهسار

              بنمودبه صدکرشمه رخسار
آن ماه زمهردلرباتر
            آهسته نواخت حلقه بردر
لبخندزنان به روزگارم
           آمدچوسرشگ درکنارم
باخاطرشادوجان خرم
         ازخانه برون شدیم باهم
تفریح کنان به دامن کوه
        درخرمن سبزه های انبوه
آنجا که رسدزهرکناری
       لرزنده صذای جویباری
آنجا که به ناز لادن سرخ
       برسبزه کشیده دامن سرخ
لختی به نظاره ایستادم
       سرمست به بید تکیه دادم
می کرد صبا به ترکتازی
       با هر گل ولاله عشقبازی
هرشاخه ی گل که قدعلم کرد
      بادش به اشاره پشت خم کرد
هرذره ای از دم صبا مست
     گل مست وگیاه مست وما مست
گه حال دل پریش گفتیم
    گه قصه ی عشق خویش گفتیم
وان راز که درحیا نهان بود
      ازطرزنگاه ماعیان بود
من دل به نگاه دوست بسته
      عهد همه غیراو شکسته
تا بوسه زنم به روی ماهش
      شرم آمده بودم از نکاهش
هرلحظه که درخیال بگذشت
     صدبوسه به لب رسید وبرگشت
چندی متحیر ایستادم
     سیگار به کنج لب نهادم
از شیفتگی زدم به ناچار
     لرزنده دولب دمی به سیگار
زان سوخته دود دل کشیدم
    درحلقه ی چشم او دمیدم
چون بست به ناز دیدگانش
    یک بوسه ربودم از دهانش
ازغایت شرم بی تحمل
   بنشست میان سبزه چون گل
پیدا زنگاه آن پریچهر
   آمیخته ناز ورنجش ومهر
دردیده زناز آیتی داشت
    زیبایی اوحکایتی داشت
می کرد صبا زروی مستی
     برکاکل او دراز دستی
بر طره ی او چوباد می خورد
         برچهره ی من پناه می برد
چون دید ز تاب عشق مستم
        بگرفت ز روی لطف دستم
بوسید مرا ز شادمانی
      من زان همه لطف ومهربانی
مدهوش شدم زتاب رفتم
        زان نشئه کمی به خواب رفتم
مستانه در آن چمن غنودم
        دیدم چو دو دیده برگشودم
زان بام که مهر را مقربود
       رخساره ی ماه جلوه گر بود
زان صحنه که عشق بود وحالی
                  بر جای نماد جز خیالی
مه دردل بحر بیکرانه
                چون زورق سیمگونروانه
چرخ ودر ودشت وکوه آرام
             من شاد ز روز ورنجه ازشام
می گفتم ودل به یاد او نیز
            می گفت به ناله ای دل انگیز:
افسوس که با تو سیر گلگشت
            چون خواب وخیال بود وبگذشت

                         علی اشتری(فرهاد)                       
                                      

(یعنی شاعر واقعا این همه خواب دیده؟)

 

 



(نوشته شما رو در مورد این موضوع به اسم خودتون اینجا اضافه می‌کنم)

(توضیحات مربوطه رو تو پست هم‌نوشت - شروع بخوانید)

 

شنبه 19 مرداد 1387

 

سلام!

 

ای‌ول! دستتون درد نکنه همگی!!

 

واقعا منتظر نبودم اینهمه لبیک بگیرم! خیلی هیجان‌زده شدم :))

 

تجربه اول خوبی بود. سعی می‌کنم سوژه‌های بامزه‌ای انتخاب کنم که بتونیم توش حسابی مانور بدیم. لازم نیست خیلی هم کوتاه باشه ها! می‌شه یه مطلب مرتبط باشه! زیاد پاپیچ جریان سیال ذهن نشین! هرچی میاد بذارین بیاد :)

 

می‌خوام یه خبری رو بهتون بدم که خودم هم باورم نمی‌شه. اما هنوز قطعی نشده! به محض اینکه مطمئن شدم خودم میام اعتراف می‌کنم! ظرف همین یکی دوروز میام می‌گم.

 

تا فردا شب وقت دارین حدس بزنین چی می‌خوام بگم! راهنمایی می‌کنم هرکی بشنوه می‌گه: نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!!! (البته با لبخند)

 

راهنمایی دیگه اینکه امکان داره برم جایی! (لو دادم؟ اشکال نداره!)

 

دوستان و آشنایان نزدیک، هرکی چشم‌بسته غیب بگه ضمن تشکر و قدردانی کامنتشون خودسانسوری می‌شود! :)

 

در راستای مطالب فوق‌الذکر امروز از اول وقت تا ساعت دو و نیم و متعاقبا از چهار عصر تا ده ونیم شب سر کار بودم. الان هم یه ویتامین دوز بالا بلعیدم که فردا به همین وضعیت ادامه داده شهید نشم!!

 

الان هم به شدت وقت خوابه! باشه قبل از نصفه‌شب!

 

بازم ممنونم و شب‌خوش!

                                       پ.نون یک گوزن دست‌پاچه!

 

جمعه 18 مرداد 1387

 

            موضوع : صداقت

 

پ.نون - صداقت یعنی فاصله بین دل و لبت فقط یه پنجره باشه.

 

پ.نون - اونکه صادقه همیشه راست‌میگه. اما اونکه راست می‌گه کی می‌دونه؟ شاید فردا...

 

اینموریکس - صداقت یعنی از مرز افق ها به قصد دیدن رویت گذشتن.
                 میان کوچه های سبز احساس بدنبال قدم هایت گشتن.

 

سعیدهدایتی - سخت تر از این چیزی نبود بخواهی؟

                     راست وحسینی بگو :

                     وقتی سرها در گر یبان است.دیگه کدوم صادقی دروغ نمیشه مذهبش؟

 

نــوشـــــا - صداقت یعنی همون یه پنجره هم نباشه ...

 

یــه‌نفـــــر - یه شاعری هست به اسم علی اشتری(فرهاد)که میگه:
                 صفای عاشق صادق به مهرکس مفروش
                                          مرا به دیو فرومایه ی هوس مفروش

 

نیلوفـــــر - صداقت یعنی در کوچه های گلی رد پایت سبز باشد ......

 

خاله‌ریزه - صداقت یعنی تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
                                                                                فردا دلت با دگران نباشد

 

نهـــــــال - من میگم صداقت یعنی همیشه رو باشی ... نترسی ...

 

مرجــــان - صداقت عینه شهامته ...

               اونی که حقیقتو پنهون میکنه و به زبون نمیاره یه بزدله یه ترسوئه.

 

بدون‌اسم - نمی گم هرکی صادقه دیوونست اما به‌جرات می‌گم تقریبا همه‌ی دیوونه‌ها صادقن!!

 

فاطمه - چه کلمه ی آشنایی!! اما الان دیگه وجود نداره همه به هم دروغ میگن بعضی ها از سر عادت بعضی ها هم مجبوری دروغ میگن .. !!

 

(نوشته شما رو در مورد صداقت به اسم خودتون اینجا اضافه می‌کنم)

(توضیحات مربوطه رو تو پست هم‌نوشت - شروع بخوانید)

 

 

جمعه 18 مرداد 1387

 

سلام.

 

یه ایده خامی تو فکرم بود از چند ماه قبل. دلم می‌خواد عملیاتیش کنم.

 

می‌خوام یه پستایی راه بندازم با کتگوری "هم‌نوشت" عنوانشو من می‌نویسم. شاید یکی دو جمله‌شم خودم بگم. بقیه‌شو هرکی هرچی دوست داشت کامنت کنه من به پست اضافه می‌کنم.

 

اگه دوستان براشون جذاب باشه و همکاری کنن می‌گیره و باحال هم می‌شه. خوب باید البته تعداد بیان تو کار. اگه یکی دو نفر بشیم و خلاص، پا نمی‌گیره کم‌کم درشو می‌بندم.

 

خوب از این پستا هرچی سر بندازم لینکشو می‌ذارمشون تو قسمت هم‌نوشت اون بالا. برا اینکه دسترسی بهشون سریع باشه.

 

اونایی که کرم نوشتنن اگه دیدن موضوع مورد علاقه‌شون توش هست شروع کنن.

 

منم تعهد می‌کنم به اسم خودشون هرچی که نوشتنو منعکس کنم. شرطش اینه که با اصول وبلاگ من مغایرت کلی نداشته‌باشه!

 

آهان یه چیز دیگه! دوستان می‌تونن رو نوشته هرکی کامنت بذارن. مثلا فرض کنین دوست عزیزم ایکس‌وای‌زد یه مطلب نوشته منم اونجا نوشته‌شو منتقل کردم. بعد اون یکی دوستم سای‌اتاگاما کامنت می‌ذاره برای اون مطلب. منم میرم زیر همون مطلب اولی،‌کامنتو اضافه می‌کنم. یا اینکه این کامنتا رو تو کامنت‌دونی پست باقی می‌ذارم و مطالب اصلی رو از کامنت‌دونی میارم تو متن پست!

 

دیگه اینکه طول مطالب می‌تونه از یه جمله کوچیک تا چندین جمله باشه. اما اگه از حوصله خواننده بیشتر نشه خیلی بهتره.

 

دیگه اینکه مطلب جدید هم می‌تونین پیشنهاد کنین. اونم توافقی اضافه می‌کنم. خوبه؟ دموکراسی بیداد می‌کنه!!!

 

گرفتین یا اینکه انقده پیچوندم که گیجتون کردم؟؟!! هان؟

 

خوب حالا یکیو شروع می‌کنم. اونایی که دوس دارن مطلب اضافه کنن تو همون پست کامنت بذارن منم مستقیم مطالبشونو به پستم اضافه می‌کنم!

 

راستی! اگه شلوغ هم شد بهتر! می‌شه برا بهترین مطلب رأی‌گیری هم بکنیم! ولی الان نه! ببینم اصل مطلب می‌گیره یا نه؟!

 

قربان همگان پ.نان!

 

پنجشنبه 17 مرداد 1387

 

 

خدایا!

 

هرچی تو کاتالوگم نگاه می‌کنم این SAVE و LOAD خودمو پیداش نمی‌کنم!

 

ممکنه کاتالوگو قدیما که عقلم نمی‌رسید چه چیز باارزشیه ناقصش کردم! :(

 

لطفا دستور بده یه بروشور مردونه مدل 47 برام بفرستن! PDFشم اگه ای‌میل‌ کنن کافیه!

 

خیلی بهش احتیاج دارم! مخصوصا این‌ چندوقت که همه‌ش کار شتاب‌زده می‌کنم و پرغلط!

 

دستت رو می‌بوسم

 

                             پ.نون

 

 

پ.ن.1-کاش می‌شد این نامه‌رو سفارشی اکسپرس کنم!

 

 

رونوشت: وبلاگ بابونه جهت درج در تابلو اعلانات!

 


چهارشنبه 16 مرداد 1387

 

یادم باشه بدن سالمی دارم

 

یادم باشه فکر سالمی دارم

 

یادم باشه خونواده سالمی دارم

 

یادم باشه دوستای سالمی دارم

 

یادم باشه هرگوشه زندگیم که عیب کنه هزارتاگوشه سالم هنوز هست

 

یادم باشه اینها همه قیمت دارن

 

یادم باشه هر روز تشکر کنم

 

سه شنبه 15 مرداد 1387

 

سلام.

 

یکی از دوستان توی وبلاگ قبلیم کامنت گذاشته که نمی‌تونه اینجا نظر بده.

 

لطفا دوستانی که با من در تماسن و البته علاقمند به کامنت گذاشتنن یه اطلاعی بهم بدن.

 

برا اینکه قضیه خنده‌دار در نیاد مث اون دوتا بودن یکی از اون‌یکی گله می‌کرد که خوب ما تلفن نداریم تو اقلا بی‌معرفتی نکن یه زنگی بزن بهم!!!! اگه نتونستین اینجا کامنت بذارین با ای‌میل بهم اطلاع بدین که نشد برات کامنت بذاریم.

 

البت جواب دوستای پر و پا قرص کامنت خودمو پیش پیش می‌دونم و از همه‌شون ممنونم.

به خصوص........عزیز و ............محترم و عالیجناب..........!! به این می‌گن یه پاچه‌خواری دیجیتال! همه می‌تونن جای خالی رو با کلمات مناسب پر کنن :)) اما جواب درست تو کامنتا موجوده! تعدادشونم به این‌سه جای خالی محدود نمی‌شه! می‌شه؟

 

به هرحال از لطف همه‌تون ممنونم. فقط این دوستم نگرانم کرد که چرا نمی‌تونه برام کامنت بذاره. آخه این بلاگ‌سکای گردن‌شکسته تا امروز راحت‌ترین سیستم بود. اگه تو بلاگ‌فایی جایی اکانت داشتم می‌گفتم تقصیر خودمه! (ضمن عذرخواهی از همه بلاگ‌فاییهای دوآتیشه)

 

 

ممنون و منتظر اعلام شکایات و اعتراضات هستم!

                                                                          پ.نان!

 

 

پ.ن.1- اینم ایمیلم: P.O.Bucks@gmail.com

 

یکشنبه 13 مرداد 1387

 

سلام

 

قرار بود به بحث اقتصادی ادامه بدم. ولی الان اصلا اقتصادم نمیاد. نق‌نقم میاد!

 

هیچوقت شده تا الان، هوس کنین یکیو گازش بگیرین؟ همینجوری الکی الکی!

 

یا اینکه از کنار یه جامدادی پر مدادرنگی با مدادتراش و مداد‌پاک‌کن و همه خرت‌وپرتای مربوطه که می‌گذرین بی‌اختیار بخواین شوتش کنین بخوره تو دیوار؟

 

یا یهویی دلتون بخواد روی یه کیک خامه‌ای تزئین‌شده با انگشت یادگاری بنویسین؟

 

اگه شده، شمام یه وروجک درون دارین مث من :)

 

بعضیا که هنوز از دوران وروجکیت خودشون زیاد نگذشته، باهاش همکاری می‌کنن و آتیش می‌سوزونن، آتیش‌سوزوندنی!

 

بعضیام که الأحقر هم یکی از همونام، این دوران رو با موفقیت پشت سر گذاشتن و الانم مدرکش تو انباری داره خاک می‌خوره! در نتیجه سعی می‌کنن از انرژی ذخیره‌شده در بافتهای بدنشون به نحو مسالمت‌آمیزتری استفاده کنن! :)

 

وروجکه گوشه خونه چششون نشسته داره بی‌حوصله به بیرون نگا می‌کنه! طفلک هیشکیو نداره باهم دوتایی برن یه جاییو آتیش بدن! یا یه چیزیو دیس‌اسمبل کنن ببینن توش چی بوده از روز اول!!

 

یادم به خیر! وقتی کوچیک بودم! با این وروجکه چه عشق و حالی می‌کردیم دورهم! اون وقتا که هنوز آمریکا جنایتکار نبود و انگلیس خونخوار! همه اسباب‌بازیا یا آمریکایی بود یا انگلیسی! آشغالاش که هیشکی نگاشون نمی‌کرد ژاپنی بود!!!

 

نمی‌دونی یه اسباب بازی موتور‌دار وقتی به دست ما دوتا! (من و وروجک) می‌رسید چه خون دلی می‌خوردیم که همون روز دومی تمام پیچ‌میچاشو باز می‌کردیم! اونایی هم که باز نمی‌شد با یه سیخی میخی می‌شکوندیم که ببینیم اون تو چه خبره!!!

 

هدف نهاییم هم که به زبون می‌آوردم این بود که می‌خوام آرمیچرشو در بیارم یه باطری وصل کنم بهش یه پروانه هم بزنم سر میله‌ش برا خودم پنکه دستی درست کنم!! هر دفعه هر دفعه!!

هیشکی هم نمی‌گفت بابا پنکه می‌خوای چرا این ماشین کنترلی نازنینو ریزریز می‌کنی بگو برات پنکه می‌خریم بار اول!

 

یادم میاد یه ماشین باتریی برام خریده بودن که چرخای خیلی گنده‌ای داشت که دورشون لاستیک مخصوصی بود. این ماشینه به هرجا که می‌خورد ازش سربالا می‌شد بعد که دل ماشین می‌خورد بهش! ملق می‌شد می‌چرخید از اون ور راه می‌افتاد تا برسه به یه مانع دیگه‌ای! خیلی چیز بامزه‌ای بود خیلی خیلی دوسش داشتم! نمی‌دونین وقتی داشتم با پیچ‌گوشتی و انبردست غلغلکش می‌دادم، چقدر غصه‌دار بودیم من و وروجک! اما تکلیف شرعی ایجاد پنکه از همه‌چی بالاتر بوده و هست!!!

 

بعله... خلاصه که این وروجکه که دائم در گوش من داشت حرفهای جناحی و جهت‌دار می‌زد، الان طفلک هیچی بزرگ و عاقل نشده هیچ، شده عین این بچه‌هایی که همیشه دو قورت و نیمشون باقیه! زانوشو گرفته به بغل، لوسها نیم متر جلو! زیر چشمی اطرافو می‌پاد! اما همین جونور تا یه سوژه مناسب شرارت می‌بینه یهو عین فنر از جاش می‌پره! می‌شه پیتر پن! یا اون چی بود اسمش؟ تینکربل! داستانشو شنیدین؟ یه زنجره‌ کوچولویی که دور سر پیتر‌پن می‌پره و کمکش می‌کنه!

 

اینم دور سر من می‌پره که یالا باش! تنبل! نمی‌بینی اینهمه کاغذ سفید اینجا نشسته هیچکدومشونم موشک نشده تو هوا!!! آخه کاغذ سفید برا چه کاری خوبه غیر از موشک و قورباغه؟ :)

 

هرچی هم بهش می‌گم عزیز من! این‌کارا از من گذشته، برو خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه، به خوردش نمی‌ره! می‌گه اگه موشک بد بود نصف دنیا سرش دعوا نداشتن الان!

 

من فکر می‌کنم بیشتر شرارتا و آتیش‌بازیای این دنیای افسارگسیخته امروزی زیر سر این وروجکای درونه! اونایی که ظاهرا ازشون گذشته اما یه در باغ سبزی هم برا این طفلک تنهای معصوم گذاشتن!

 

 

بسه دیگه! حوصله فلسفه بافی نداشتم به چرت بافی پرداختم!

 

شما ببخشین!

 

قربون همگی! وروجکاتونو سلام برسونین!

 

چندوقت دیگه می‌خوام براش مهمونی بگیرم! هرکی وروجک باتربیت داره بگه دعوتش کنم :))

 

موفق باشین.

          

                        پ.نون و وروجکش.

 

 

پ.ن.1- به نظرم سطح مطلب از وبلاگ وزین(!!!) بابونه پایین‌تره! اگرچه اینم یه واقعیته که وجود داره. اما اگه ببینم میزان استقبال ازش همینجوریاست فردا پس‌فردا می‌فرستمش لادست وروجک!

 

پ.ن.2- اینجا یه سؤال کردم جوابشم گرفتم! با تشکر از یه نفر و نوشای مهربون! (ایهام‌داشت نه؟)

 

 

 

شنبه 12 مرداد 1387

 

سلام

 

داستان اینه که یه تفنگ دارم. یه تفنگ بادی نسبتا خوب که باهاش عادتا در بطریهای نوشابه که قرمز یا آبین و بعضا نوشابه‌های دایت که سفیدن رو از مسافتهای نسبتا دور شکار می‌کردم! مهارتم هم در این کار بالنسبه ستودنی که چه عرض کنم! قابل تحمل و تأمل بوده و هست!

 

هرکی هم می‌خواد اعتراض کنه مأمور بفرسته برنجه غرغر کنه و اینام الان وقت خوبیه! چون بعضی وقتا هم با دوستام می‌رم از این پرنده‌های سر تیر چراغ می‌نوازیم می‌بریم می‌پریم می‌پزیم می‌خوریم!!! خیلی هم خودتون بدترین! مگه شماها تا حالا چلوکباب نخوردین؟؟؟ خوردین دیگه! از کی تا حالا گوسفند از گنجیشک عزیزتر شده؟ فقط شما تو پروسه قتل و جنایتش شریک نبودین!! یا این مرغای گوگوری مگوری تو مرغداریا! کی حاضره بگه من جوجه کباب دوس ندارم؟

 

حالا کار ندارم! خلاصه که شکارچی‌گری ما هم در همین حد و حدوده که عرض کردم! ولی نمی‌دونی وقتی تیره به هدف می‌خوره چه حسی داره!!

 

خلاصه قضیه که این دوست عزیز من رفته یه هدف اتوماتیک طراحی کرده که قرار نباشه هی بدوی بری 20 متر اون‌ورتر در نوشابه و قوطی کبریت و کرم‌نیوآ و فلان و بهمان بذاری گوشه دیوار هی بدوی بیای بشینی پا تفنگ نشونه بگیری دوباره نشونهه سوراخ‌شه یا بپره بیفته این‌ور اون‌ور دوباره روز از نو روزی از نو! البته این هم برا خودش یه ورزشیه بدو برو میزون کن بدو بیا پا تفنگ! مسابقات باشگاهی هم باید داشته باشه! اما با طرح این نشونه اتوماتیک که یه سیستم خیلی ساده و عملی داره ما رو راحت کرده اساسی! کافیه بشینی سر جات هی تیر بزنی به این نشونهه الان برنامه‌م نیست بشینم سیستم اینو تشریح کنم!

 

تمام اینها رو گفتم که ذهنتونو با فکر دیروز خودم همراه کنم که این درگیری فکری خودمو با شما درمیون بذارم!

 

این دوست من که خودش آدم صنعتییه رفته خرج کرده طراحی کرده کار صنعتی کرده یه مقادیری آهن و رنگ و ال و بل و جیم‌بل رو ترکیب کرده یه قیمتی هم برا کارش در اومده! خیلی هم با سلیقه کار کرده! دستش درست.

منم با علاقه گفتم که می‌خوام اونم برام ساخت و پولشم جیرینگی دادم و تموم شد. الان بعد چند ماه ازم پرسید که تو با بر و بچ می‌ری به تیر زدن یا تنهایی؟ گفتم همراهی!

می‌پرسه: اونای دیگه‌ای که همرات میان نظرشون نسبت به این وسیله چیه؟

جواب می‌دم: همه خوششون میاد، جالبه براشون.

می‌پرسه: دوس دارن داشته باشن؟

جواب می‌دم: نه! دوس دارن من داشته باشم اونا تیراشو بزنن :)

می‌گه: اشکال کار همینه! کسی حاضر نمی‌شه برا همچین وسیله‌ای حتی نصف هزینه تموم‌شده‌شو بپردازه!! حتی اونایی که این پول براشون هیچی نیست.

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

 منم اینجا یه جوابی مناسب حال بهش دادم! اما خودم رفتم به فکر. راستی واقعا آدم چقدر پول داشته باشه که بگه من بی‌نیازم! چه کارایی رو باید بتونه بکنه با پولش که خوشبخت باشه! بحث این نیست که آدم پول عالمو داشته باشه اما سالم نباشه یا دلش خوش نباشه یا باشه ها! اصلا الان نمی‌خوام اینو بگم. می‌گم یه نفر با یه شرایط بدنی و خانوادگی و همه‌چی! یه نمونه آزمایشی! در ماه صد تومن، دویست تومن، چارصد تومن، هفتصد تومن، یه تومن، دو تومن، برو همینطور بالا!! بهش بده! بعد به مخش سنسور ببند و آنالیزش کن!!!!

 

آیا کیفیت زندگیش و نسبت رضایت و کیفش از دنیا و زندگیش به نسبت همین عدد رشد می‌کنه؟ قطعا جواب منفیه! چون هرچی که داشته باشی لوازم زندگیت رو به نسبت همون تهیه می‌کنی! از جوراب و لباس زیر بگیر بیا تا کیف دست و لوازم منزل و ماشین و خونه و تفریحات و هی بیا بالاتر و توقعت از زندگی همینطور رشد می‌کنه.

 

منظورم از عبارت "توقع از زندگی" یعنی اونقدری که اگه کمتر داشته باشی حالت گرفته‌ست، اگه اونو داشته باشی بد نیستی و اگه بیشتر داشته باشی شنگول می‌شی!

 

یعنی هرچی که بیشتر یا کمتر داشته باشی این معیار صفر بر همون اساس بالا یا پایینتر وامیسته! برای مثال اگه من چه می‌دونم پژو پرشیا داشته باشم مثلا خوبم! اگه پراید داشته باشم دلخورم اگه بنز داشته باشم از گوشم می‌زنه بیرون!!! خدا رو شکر! اما یکی هم هست که از بچگی با روزی بازتری بزرگ شده اگه بهش پرشیا نشون بدن مث فحش بهش نگاه می‌کنه! زیر سانتافه براش افت داره!

 

من از نمی‌دونم مثلا مسافرت کیش همونقدر کیف می‌کنم که یکی دیگه از دربند رفتن و اون یکیه از مسافرت کالیفرنیا! یا تور آنتالیا!! اینا همه‌ش برمی‌گرده به اون معیار صفر که برا هرکی تعریف‌شده و می‌تونه بسته به شرایط عوض هم بشه ولی برا هرکسی در هر زمان مشخصه!

امان از چشم هم‌چشمی!!!

 

خلاصه که یکی می‌تونه با در نوشابه و قوطی خالی کرم و آت‌آشغال همونقدر تفریح کنه که من با یه وسیله لوکس قیمت‌دار! کما اینکه داشتم همین کارم می‌کردم تا این به دستم رسید و صد البته دیگه حاضر نیستم برگردم به موقعیت قبلیم! اینم هست! الان معیار صفر من شده این یکی!

 

چقــــــــدر همه‌چی نسبیه نه؟

 

 

تا اینجاشو اومدین؟ بازم بگم یا باشه برا یه پست دیگه؟ هنوز حرف دارم!!!

 

 

فک کنم مطلب تو مطلب نشه بهتره! پس همینجا درشو می‌بندم می‌ذارم ببینم کی چی می‌گه! بعد می‌رم سر مطلب بعدی که مستقیما به دارایی مربوطه ولی این نیست.

 


 

خوب، شب به‌خیر. از اینکه دوباره با وبلاگ من دوست شدین خوشحالم. البته هنوز خیلیا خبر نشدن که من برگشتم. می‌شن بالاخره! بذا یه داستانی چیزی راه بندازم بنگ صدا می‌کنه :)

 

قربان همگی درد نکنه!

 

                                      پ.نون!!  

 

 

پ.ن.1- خودتون خنده‌داره اسمتون!  :))

 

 




چهارشنبه 9 مرداد 1387

 

سلام.

 

الوعده وفا! بهتون قول داده بودم که مصور خدمت برسم. امروز فرصتی شد که عکسامو از تو موبایل به قول عربا تنزیل کنم!

 

خوب بفرماین:

 

 

صحن و گنبد مطهر پیغمبر (ص)

 

 

 

 

 

  

صحن داخلی مسجد که با چتر مسقف شده

 

 

 

 

گوشه‌ای از رواقهای مسجدالنبی(ص) با ترموسهای آب زمزم

 

 

 

 

سقفهای کشویی حیاطهای کوچکتر که بعضی وقتا باز می‌شدن

 

 

 

 

اینم بعد از باز شدنشون

 

 

 

 

نمونه لندهورهای ولو شده تو مسجد - به بالش توجه کنین

 

 

 

 

مکتب‌خونه‌هاشون - گوشه گوشه مسجد نشسته بودن

 

 

 

 

نمایی از بقیع مظلوم

 

 

 

 

نمای بیرونی مسجد قبا - مناره عقبی عمودیه نگران نباشین

 

 

 

 

کعبه

 

 

 

 

کعبه - دید از طبقه دوم

 

 

 

 

کعبه - از داخل رواق وقت ورود

 

 

 

 

کعبه - از مقابل حجر اسماعیل - ناودان طلا

 

 

 

 

در خانه‌اش

 

 

 

 

حجرالأسود پرطرفدار - اون نظامیه مأمور ضرب و شتم پیله‌هاست

 

 

 

 

رکن یمانی - مستجار

 

 

 

 

سعی دید از طرف صفا